لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ١٤٣ - مكالمات يزيد با امام
|
كه مائيم از همه مردم سزاوار |
به مال خويشتن ز آن قوم خونخوار |
|
|
كه در آن مال از خلخال و ياره |
ز طوق و دست رنج و گوشواره |
|
|
ز ملبوسات و مخصوصات ديگر |
بود ميراثم از دخت پيمبر |
|
|
روا نبود كه ميراث امامت |
بود در نزد اين نستوده امّت |
|
|
سه ديگر آنكه هستم سخت مشتاق |
بديدار سر سلطان عشّاق |
|
|
تو را مقصود از اين سر گشت حاصل |
شدى بر آرزوى خويش واصل |
|
|
چه خواهى كرد ديگر اى ستمگر |
تو با اين سر، كه دورستى ز پيكر؟ |
|
|
سزا نبود سر سلطان بطحا |
در اينجا باشد و پيكر در آنجا؟ |
|
|
به من بسپار آن سرّ خدا را |
سر سلطان از پيكر جدا را |
|
|
به شه گفت آن سيهروى سيهدل |
كه خود مىبر حرم را سوى منزل |
|
|
نخواهم كشتنت را اى يگانه |
روان شو سوى منزلگاه و خانه |
|
|
امير كاروان درد و غم باش |
ز شام ايدر روان سوى حرم باش |
|
(١)
|
دگر زان غارت و اموال يغما |
كه افتاده بدست لشكر ما |
|
|
همه آن مال و غارت را سراسر |
عوض بدهم شما را من فزونتر |
|
|
به فرمودش شه رنجور پژمان |
كه مالت بر تو افزون و فراوان! |
|
|
همان مخصوصه زهراى أزهر |
كه بشمردم تو را بستان ز لشكر |
|
|
هر آن چيزى كه شه را بود مقصود |
از آن كفّار حربى گشت موجود |
|