لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٥٧ - محاربه حر نامور، با دشمنان بد گوهر
|
زبان بربست و دفع خصم خونخوار |
حوالت كرد با تيغ زباندار |
|
|
دلير و عاشق و دل داده از كف |
چو شير خشمگين زد خويش بر صف |
|
|
شد آن سرگرم جام عشق دادار |
ز خود بيگانه، غرق بحر پيكار |
|
|
سرو دست از يلان به گرفت تيغش |
نبود از كين كشى، يكدم دريغش |
|
|
شد از شمشير آن شير دژ آهنگ |
زمين پهنه بر نام آوران تنگ |
|
|
برآمد از سپاه كوفه فرياد |
ز مرد افكن تميم مرد آزاد |
|
|
بدند آگاه كان مير يگانه |
سراندازد چو گيرد تازيانه |
|
|
كنون هندى پرندش هست در كار |
نه صف ماند نه لشكر نه سپهدار |
|
|
سر آن قوم از جان دل بريدند |
گريزان چون گراز از وى رميدند |
|
|
چو تندر نعره زد سردار بدبخت |
كه اى سنگين دلان آهنين رخت |
|
|
به دورش حلقه همچون خطّ پرگار |
زنيد اين دم كه تا تنگ آيدش كار |
|
|
چنين كردند آن قوم ستمگر |
تنش خستند از شمشير و خنجر |
|
|
حسود عشق در آن رزم و پيكار |
فكند اسب دلاور را ز رفتار |
|
|
چو ديد از چشم دل از مرد چالاك |
نبى را خويشتن افكند بر خاك |
|
|
پياده ميگرفت از دشمنان سر |
كه سرش از تيغ كين بگرفت افسر |
|
|
ز پا افتاد مرد آهنين چنگ |
به تيغ دشمن اندر پهنه جنگ |
|