لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٣٢ - عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
(١)
|
رسول عشق شد از بيقرارى |
ز مهمانخانه هانى، فرارى |
|
|
روان شد سرور ملك سعادت |
شتابان سوى محراب عبادت |
|
|
پى طاعت بپا شد مير اعظم |
به تعظيمش قد محراب شد خم |
|
|
فريضه ظهر و عصر و مغرب آنجا |
ادا كرد و جماعت بود برپا |
|
|
چو مسلم فرض خفتن را ادا كرد |
پس از إتمام رو اندر قفا كرد |
|
|
نديد از اهل بيعت يك مددكار |
نمانده كس به غير از فرد دادار |
|
|
نفاق اندر كمان قد قدر شد |
جماعت كالجراد المنتشر شد |
|
|
به خود ميگفت و ميناليد مسلم |
چه شد سلّم چه باشد لا نسلّم |
|
|
ز مسجد شد برون آن شير سامى |
كه تا جويد ز بهر خود، پناهى |
|
|
به چشمش تنگ پهناى جهان شد |
خداوند غريبان، لا مكان شد |
|
|
به راهى رفت پنهانى ز مردم |
كه تا مر گمراهان را ره كند گم |
|
|
در كاشانه بگرفت آرام |
خدا خانه زنى بد طوعهاش نام |
|
|
زنى مهماننواز با هنر بود |
ز مردان جهان مردانهتر بود |
|
|
ستاده بود بر در آن مه نو |
كه خورشيدش بسر افكنده پرتو |
|
|
غريب كوفه با چشم پر اختر |
بدان زن گفت كاى فرخنده مادر |
|
|
مرا سوز عطش بربوده از تاب |
رسان بر كام خشكم قطره آب |
|
(٢)
|
يكى چو بين قدح، آب گوارا |
بدادش طوعه از روى تمنّا |
|