لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ١٠٢ - آمدن مهين حبيبه ربّ حضرت زينب
آمدن مهين حبيبه ربّ حضرت زينب ٣
(١)
|
انيس عشق حق ناموس داور |
سليل عصمت آن خورشيد معجر |
|
|
به آواز برادر بود دل خوش |
كه باشد زنده آن محبوب دلكش |
|
|
چو نشنيد آن صداى روح بخشش |
نه برق تيغ و نه آن بانك رخشش |
|
|
شكسته گشت صبر آن دلارام |
نه طاقت ماندش اندر دل نه آرام |
|
|
بناگه رفرف معراج آن شاه |
ابا زين نگون شد سوى خرگاه |
|
|
پر و بالش پر از خون، ديده گريان |
تن عاشقكش آماج پيكان |
|
|
برويش صيحه زد دخت پيمبر |
كه چون شد شهسوار روز محشر |
|
|
كجا افكنديش چونست حالش |
چه با او كرد خصم بدسكالش |
|
|
مر آن آدم وش پيكر بهيمه |
همى گفت: الظّليمه الظّليمه |
|
|
سوى ميدان شد آن خاتون محشر |
كه جويا گردد از حال برادر |
|
|
ندانم چون بدى حالش در آن حال |
نداند كس به جز داناى احوال |
|
|
چو ديد آن شاه را افتاده بر خاك |
تنش از تيغ كين گرديده صد چاك |
|
|
شدش هوش از سر و پيچيد، در هم |
ز خون دل ز بهرش ساخت مرهم |
|
|
بگفتش كاى مرا با جان برابر |
تكلّم كن به اين غمديده خواهر |
|
|
جوابى نامد از شاه معظّم |
فزونتر آمد آن محزونه را غم |
|