لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٣٥ - عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
|
پيامش داد آن مردود بارى |
كه بودى هر چه بود از مرد كارى |
|
|
براى يك تن اى ترسنده سردار |
همى خواهى كنون، يار و مددكار |
|
|
جوابش داد سردار ستم كيش |
كه اى سالار بدخواه و بدانديش |
|
|
گمان كردى تو اى بدبخت طاغى |
كه يك تن از رعيّت گشته ياغى |
|
|
بود فرمانده مرگ اين جهانبان |
بود آموزگارش شير يزدان |
|
|
بود عم زاده سبط پيمبر |
نترسد از جهانى پر ز لشكر |
|
|
اگر ز آهن سپاهى، بر تراشى |
به پشت پاى او نايد خراشى |
|
|
دگر بار آن امير كفر بنياد |
گروهى را به امدادش فرستاد |
|
|
به هم پيوست آن جمع گسسته |
درستى يافت آن كار شكسته |
|
|
هجوم آورد كفر از هر كرانه |
بگرداگرد آن مير يگانه |
|
|
امير هاشمى با تيغ خونبار |
فكندى خويش در درياى پيكار |
|
|
يم تيغش چو طغيان بهارى |
همى شد موج زن از هر كنارى |
|
|
چو تيغش در پى دفع خسان شد |
دعاى سيفيش ورد زبان شد |
|
|
گرفتى از كمرگاه دليران |
به بام انداختى آن شير شيران |
|
|
رجز مىخواند و مىگفتا به يزدان |
نجويم كين جز از آزاد مردان |
|
|
يكى فرياد زد سردار ميشوم |
چو بر ديوار از هم رفته بوم |
|
|
سر آزاد مردان جز تو كس نيست |
به آزادى به پيشت هم نفس نيست |
|