لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٣٠ - عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
|
به پاى مركب او سر سپردند |
غم دورىّ آن شه بر شمردند |
|
|
سرودنش كه اى مير هنرمند |
بخوان تا هر چه دارى از خداوند |
|
|
گشود آن نامه و آنگه سرودى |
كه هان اى قوم أوفوا بالعهود |
|
|
ابر بو جهليان اتمام حجّت |
چو احمد كرد مير با مروّت |
|
|
هياهوئى ميان شهر افتاد |
كه اينك مسلم آمد بهر ارشاد |
|
|
چو اين بشنيد مسلم بيتوانى |
ز خوف فتنه شد مهمان هانى |
|
|
حرامىزادگان شورى نمودند |
پس از شورى به يك ديگر سرودند |
|
|
كه بايد امر سلطان را تمامى |
نوشت از بهر آن سلطان شامى |
|
|
نوشتند و بريد رو سيه زود |
سوى آتش روان شد همچنان دود |
|
|
چو آن خطّ خواند آن مردود دادار |
بچشم اندر چو شامش شام شد تار |
|
|
ورق برگشت و شد مقصود حاصل |
خرد را پاى فكرت رفت در گل |
|
عبيد اللَّه بن زياد و امارت كوفه
(١)
|
دو روزى چند چون بگذشت از اين كار |
عبيد اللَّه شد در كوفه سالار |
|
|
اميرى بىپدر شد والى شهر |
نهاد از كينه داغى بر دل دهر |
|
|
كه از به بودى مرهم بود دور |
از آن دوم تا دم صور است ناسور |
|