لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٤٠ - آگاهى امام جليل از قتل مسلم ابن عقيل
آگاهى امام جليل از قتل مسلم ابن عقيل
(١)
|
چو شد آن مظهر اسم جلاله |
بباراند از، صحراى زباله |
|
|
دو تن از كوفيان از ره رسيدند |
ز گرد ره به نزد شه رسيدند |
|
|
مر آن داناى غيب الغيب توحيد |
از ايشان حال اهل كوفه پرسيد |
|
|
به گفتند آن دو تن با آن شه جود |
كز اينجا شو به جاى خويشتن زود |
|
|
كه كوفى را نباشد با تو راهى |
نميخواهند مانند تو شاهى |
|
|
به چشم خويش ديدم اى شه داد |
كه مسلم كشته شد از تيغ بيداد |
|
|
به صد خوارى سرش از تن بريدند |
تنش با خاك و خون در مىكشيدند |
|
|
چو شد از قتل مسلم شه خبردار |
به ياران گفت اين است، اوّل كار |
|
|
گذشت از مسلم و باقى است بر من |
وفاى عهد تا روز معيّن |
|
|
بگرييدند ز اين غم شاه و لشكر |
به پا كردند رستاخيز و محشر |
|
|
گروهى ز اين خبر از قوم اعراب |
برون رفتند از آن جمع اصحاب |
|
|
پسند عشق نبود حيله بازى |
حقيقت خواهد اندر ترك و تازى |
|
|
به شد آن شاه با حال مكدّر |
از آن منزل به منزلگاه ديگر |
|
|
همى رفتند با هم لشكر و شاه |
فرزدق گشت پيدا اندر آن راه |
|
|
شرفياب حضور شاه گرديد |
ز حال شاه رنج راه پرسيد |
|