مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٤ - یک مثال
منّت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون برمیآید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
همین بیانی که عرض کردم، بیان یکی از ائمه است که میفرمود: هیچ بندهای قادر به شکر خدا نیست چون هرچه را بخواهد شکر کند، برای همان شکر شکری میخواهد. انسان همین قدرت شکر بر نعمت شکر را ندارد تا چه رسد به نعمت نفس کشیدن (به قول سعدی).
زین العابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه خطاب به خداوند میفرماید: افَبِلِسانی هذَا الْکالِّ اشْکرُک [١]. این را توجه داشته باشید که درباره ایشان نوشتهاند: «کانَ یصَلّی عامَّةَ اللَّیلِ» همه شب را به نماز میپرداخت. سحر که میشد این دعا را میخواند.
خود این دعا نمونه بزرگی از زبان آوری بشر است، نمونه بزرگی از بلاغت و سخنوری بشر است. در مقابل خدا میگوید: آیا من با این زبان گنگ و لکنتی تو را شکر کنم؟!.
این است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: اگر کسی باشد که او بر دیگران حقی دارد- اگرچه میفرماید این حق، از نوع حقی که بندگان بر یکدیگر دارند نیست؛ یعنی اگر نام این را حق بگذاریم- و هیچ کس بر وی حق ندارد، او خدای تبارک و تعالی است. آنگاه حضرت این جمله را مقدّم ذکر میفرماید: فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ لی عَلَیکمْ حَقّاً بِوِلایةِ امْرِکمْ وَ لَکمْ عَلَی مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذی لی عَلَیکمْ [٢]. مضمون چنین است: من به حکم اینکه والی و حاکم شما هستم حقی بر شما دارم و هر والی بر رعیت حق دارد، کما اینکه رعیت هم بر والی حق دارد. اکنون من به موجب اینکه خلیفه هستم حقی بر شما دارم و شما به موجب اینکه نسبت به من رعیت هستید و من والی شما هستم، بر من حقی دارید. آن مقدمه را برای این ذکر کرد که کسی فکر نکند والی بر مردم حق دارد و مردم بر او حق ندارند.
[١] دعای ابوحمزه ثمالی[٢] نهج البلاغه، خطبه ٢١٤