ياد معاد - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٢٦٥ - انواع انتقام
است .
چهارم : انتقامى است كه ولى از مولى عليه جاهل مى گيرد . اگر ولى به كودك گفت اين سيم لخت برق كشنده است يا دست ات را مصدوم و يا فلج مى كند يا به نزديك اين مار كه رنگ اش جاذب و پشت اش نرم است مرو و به پشت آن دست مزن و يا نزد اين آتش مرو و دست به آتش مزن , اين كودكى كه حرف ولى اش را نمى شنود و به اين سيم لخت برق دست مى زند و يا به آتش دست درازى مى كند و يا پشت نرم مار را دست مى مالد , همين دست زدن همراه با آسيب ديدن است نه آن كه بعدا آسيب مى بيند . نه نظير آن غذايى است كه بيمار مى خورد و بعدها آسيب مى بيند . همان وقت آسيب مى بيند , ولى چون حواس او متوجه جاى ديگر و چيز ديگرى است احساس نمى كند . گاهى مى شود انسان به يك درد و به يك رنجى مبتلاست ولى احساس ندارد . وقتى حواس اش به خود آمد آن گاه احساس مى كند .
در حوادثى كه انسان با نشاط فراوان مى گذراند يا با اندوه فراوان , آن رويدادهاى جزيى را احساس نمى كند . گاهى انسان در جشن ها كه از واردين و مهمانها پذيرايى مى كند , در خلال اين رفت و آمدها كه با نشاط همراه است صدمه يى به او مى رسد , مثلا ميخ كفش جوراب او را پاره كرده و سپس پاى او را مجروح و خون آلود مى كند ولى او در تمام اين مدت پذيرايى كه با نشاط سرگرم اين كار است هيچ احساس نمى كند .
وقتى مهمانها رفتند او تنها شد و به خود آمد كم كم مى بيند كه پايش مى سوزد . نگاه به پايش مى كند مى بيند تمام اين قسمتهاى كفش را خون گرفته . جوراب را پاره كرده و پا خونى شده البته اين واقعه و درد آن مربوط به چند ساعت قبل بوده است و احساس نمى كرد , از آن لحظه