ياد معاد - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٩٤ - درس پنجم نقش محبت و دوستى
مى گويد : اى رفيق شايد اين چشمه ها و چاه ها خشكيد با چه اطمينانى مى گويى كه اين باغ ماندنى است . به چه چيزى دل بسته يى ؟ به باغى كه ممكن است در آينده بخشكد و پژمرده شود( . او يصبح ماؤها غورا فلن تستطيع له طلبا ) . آن گاه اين جريان واقع شد( و أحيط بثمره ) . پس از مدتى آفات آسمانى و زمينى ثمر و ميوه هاى اين باغ را احاطه كرد و نتيجتا اين باغ خشكيد و محبوب اين شخص كه مى گفت ماندنى است , از دست رفت ( . فأصبح يقلب كفيه على ما أنفق فيها و هى خاوية على عروشها ) صبحگاهان كه چشمانش به باغ پژمرده اش مى افتد , از روى اندوه و پشيمانى هر كف را بر كف ديگرى مى زند و از اين كه مخارج فراوانى براى آبادانى كه متحمل شده بود آه تحسر مى كشد .
اگر انسان به افراد باطل دل بست بايد در انتظار روزى باشد كه از شدت تأسف هر دو دست را گاز بگيرد و اگر به اشياء باطل محبت ورزيد بايد منتظر روزى شود كه هر دو كف را به هم بزند و از كرده خويش نادم گردد . و اين در حالى است كه باغ با آن همه بار و برش ويران شد . و آن وقت است كه مى گويد( : ويقول يا ليتنى لم اشرك بربى احدا ) اى كاش من موحد بودم و چيزى را شريك خدا قرار نمى دادم . انسان مشرك در روز خطر هيچ تكيه گاهى ندارد :
( ولم يكن له فئة ينصرونه من دون الله ) . نه گروه و قبيله يى به نصرت او برمى خيزند( . و ماكان منتصرا ) و نه خودش مى تواند از خود دفاع كند( . هنا لك الولاية لله الحق ) . در آن روز كه قيامت كبرى است معلوم مى شود كه ولى اين نظام الله بوده است و اين به باغ و مزرعه يى دل بست كه با آفتى اندك همچو كرم از بين مى رود . و يا اگر