ياد معاد - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٩٢ - درس پنجم نقش محبت و دوستى
خود ظلم كرد و ديدش , ديد مادى بود . اما آن رفيقش كه فرد ديگر اين جريان است , در حالى كه با او بحث مى كرد , چنين گفت :
( أكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا ) چرا چنين سخنى مى گويى , آيا مگر تو مشتى خاك نبودى , سپس نطفه شدى و پس از آن به صورت يك انسان راست قامت درآمدى , بعد هم يك مشت خاك خواهى شد . آن چه كه نمى ميرد روح است و جان . و هنگام قيامت هم دوباره خداى متعال آن ابدان را به اين روح پيوند مى دهد و احيا مى كند و اكنون تو به آن خدايى كه بدين سان خلقت نمود , كفر مى ورزى و اين است حرف آن مرد الهى , نسبت به اين مرد متمكن مادى . اما حرف من و منطقم اين است .
( هو الله ربى ولا اشرك بربى احدا ) . مى گويم : الله پروردگار من است و احدى را شريك پروردگارم قرار نمى دهم . تمام كارها را به ربم واگذار مى كنم و از او كمك مى خواهم . و اما تو( ولولا اذ دخلت جنتك قلت ما شاءالله لاقوة الا بالله ) . چرا وقتى وارد باغ شدى به جاى اين فخر فروشى بيهوده نگفتى , ماشاءالله [١] . و چرا در پيشگاه الله تواضع نكردى ؟ حيف از اين زبان كه كلامى به جز كلام توحيد بر آن جارى سازد تو موظف بودى وقتى وارد باغ شوى بگويى( ماشاءالله) و سپس بگويى( لاقوة الا باالله ) [٢] .
اما جواب تو( . ان ترن أنا اقل منك مالا و ولدا فعسى ربى أن يؤتين خيرا من جنتك ) اگر مى بينى فرزندان و اموال من از تو كمتر
[١]خدا خواسته است .
[٢]هيچ قدرتى نيست مگر به وسيله قدرت خدا .