فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٧١ - تقابل در مفردات
زنگى بشستن نگردد سپيد). امّا انتقال براى موضوع از حيث اينكه موضوع عامّ باشد، جايز است. زيرا موضوع عامّ اسود و ابيض، جسم است. پس وقتى جسم را بطور عامّ موضوع قرار دهيم، انتقال امكان دارد.
نكته ديگر آنكه چنانكه از تعريف برمىآيد تضادّ همواره بين دو چيز است.
يعنى اگر چيزى داراى ضدّ باشد، تنها يك ضدّ مىتواند داشته باشد، نه بيشتر. امّا ممكن است ميان دو ضدّ يك امر متوسّط يا حتّى متوسطاتى وجود داشته باشد. مانند فاتر (يعنى آنچه نه سرد باشد و نه گرم) و أدكن (يعنى خاكسترى رنگ). كه فاتر متوسّط بين سرد و گرم است. و خاكسترى متوسّط بين سفيد و سياه.
گاهى موضوع از هردو ضدّ خالى است، بسبب اينكه متّصف به امرى است كه متوسّط بين ضدّين است. (مانند جسم خاكسترى رنگ. و مانند آب كه نه تلخ است و نه شيرين، بلكه بىمزه است كه متوسط بين تلخى و شيرينى است) يا بسبب آنكه هم دو ضدّ و هم متوسطات از موضوع بيگانهاند و موضوع به هيچ يك از آنها متّصف نمىشود. مانند جسم كاملا شفّاف (مثلا هوا) كه نه سفيد است، نه سياه، نه خاكسترى. و گاه اساسا موضوع وجود ندارد كه طبعا از هردو خالى است. مانند خالى بودن كيميا از سفيدى و سياهى. (امّا در ملكه و عدم، موضوعى كه از هردو خالى باشد، يا بسبب غريب بودن موضوع از آندو است، يا بسبب اينكه موضوع اساسا وجود ندارد كه در اينصورت سالبه به انتفاى موضوع است. اما اينكه متوسطى در آن وجود داشته باشد امكان ندارد. زيرا بين ملكه و عدم متوسطى وجود ندارد.
امّا در تضايف انتقال موضوع از يكى به ديگرى معقول نيست.
٤- عدم و ملكه- ملكه (بمعنى واجد بودن و دارا بودن و داشتن) يا قنيه[٩] بنا بر مشهور موجودى بود در موضوعى كه اتّصاف بدان از شأن خود آن موضوع باشد يعنى خود موضوع شايستگى آن را داشته باشد. مانند وجود بينائى و موى سر و دندان در انسان. و عدم (يعنى فاقد بودن و نداشتن) عبارت از عدم ملكه است در همان وقتى كه قاعدة بايد وجود داشته باشد. يعنى انتظار وجود داشتنش مىرود. و شرط ملكه و عدم آن است كه موضوع از ملكه مىتواند به عدم منتقل شود، اما انتقال از عدم به ملكه ميسّر نيست. مانند بينائى كه كور شود يا كسى كه سرش طاس شود، يا
(١). قنيه بضمّ قاف و كسر آن بمعنى دارائى است و إقتناء از همين ريشه است.