فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٢٣٦ - محسوسات
تصوير و شعر و غير آن» (اساس، ص ٥٩١). «و تخييل محاكاتى است و محاكات مفيد التذاذ و تعجبى است چون تصوير مثلا» (درّة، ص ١٥٩). «شعر ايقاع تصديق نمىكند، بلكه ايقاع تخييل مىكند.
و به سبب محاكات امور زيبا يا زشت نفس را منبسط يا منقبض مىسازد» (شفا، برهان، ص ٤).
محدود
چيزى كه تحديد شده است. يعنى به وسيله حد شناخته شده. (- معرّف، ص ٢٥١ و حدّ، ص ٢٥٢).
«پس اقوال شارحه بحسب اين اعتبارات اصناف بسيار باشد. و از آن جمله آنچه مشتمل بر مجموع ذاتيات باشد، محقّقان آن را حد تام خوانند. و آن قولى بود دالّ بر ماهيت محدود و لا محاله مفيد صورتى باشد مطابق او در وجود» (اساس، ص ٣٤١).
محسوس
آنچه به حس درآيد، حس شدنى، قابل احساس (-/ معقول).
«معانى متصوّر در عقول و اذهان يا به نفس خود بيّن و مستغنى از اكتساب بود يا نبود. و قسم اول يا معقول محض بود، مانند وجود و وجوب و امكان و امتناع، يا محسوس بود به حواس ظاهر، مانند حرارت و برودت و سواد و بياض و نور و ظلمت، يا مدرك به حواس باطن و وجدان نفس مانند شادى و غم و خوف و شبع و جوع» (اساس، ص ٤١٢). «و محسوسات را به تصرف مذكور معقول بايد گردانيد تا تعقل توان كرد» (اساس، ص ٣٧٦).
محسوسات
محسوسات قضايائى است كه از رهگذر حواسّ يعنى در تماسّ با عالم خارج و بنحو مستقيم براى آدمى حاصل مىشود.
مانند اين گل سرخ است- اين شربت شيرين است- هواى اين اطاق گرم است.
حسّ بر دو قسم است: يكى حسّ ظاهر كه تحريكات خارجى را درمىيابد. و ديگر حسّ باطن كه حالات درونى را ادراك مىكند. ادراك باطنى مانند علم به اينكه الآن حالت ترس يا خشم يا خجلت يا اندوه در من وجود دارد. و اين مدركات حواسّ باطن را وجدانيّات مىنامند.
گاهى هم بجاى «محسوسات» لفظ «مشاهدات» را بكار مىبرند كه هم شامل محسوسات ظاهرى مىشود و هم شامل وجدانيّات (مشاهدات خارجى و مشاهدات داخلى).