ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٥٢ - فصل ديگر در ابطال مذهب تناسخيان
متعلق باشد به مادّت- و تقدير كنيم كه جدا شد- يا از حقيقت خويش بگردد، و چيزى ديگر شود، يا هم آن باشد كه اول بود و بنگردد.
اگر از آن بگردد، پس. نه گوهر اول باشد كه متعلق بود به مادّت، بلكه آن فاسد و تباه شده باشد، و از وى هيچ نماند؛ كه اين گوهر مردم و در آن باشد و با وى انباز باشد؛ كه اگر چيزى بماند كه اين گوهر- كه بعد از مفارقت حاصل شد- در آن چيز با گوهر اول انباز باشد، لازم آيد كه آن گوهر را در نفس خويش مادّت بوده است. تا آنگاه گويند كه: هر چه مادّه است ثابت است و باقى. و تغيّر در چيزى پديد آمده است كه لاحق ماده است.
اگر چنين باشد لازم آيد كه مادت آن گوهر، نه آن ماده باشد كه ما اول بنهاديم كه آن ماده اول است. و لازم آيد كه اين ماده دوم از چيزهايى باشد كه در ماده اول بود، و همين اشكال به عينه در آن بازآيد، تا تبديل در احوال آن گوهر بود، حقيقت وى همچنان باشد كه بود.
و اگر چنين باشد كه بود وى با مادّت، امرى باشد عارض، نه آنكه وى در هستى خويش در ماده باشد، بلكه در نفس خويش مستغنى باشد از مادّت.
و ما تقدير چنين كرديم كه «وى در مادّت است» و اين خلف است و محال. و نيز چون جوهر وى جوهرى است كه در مادّت نيست، محال باشد كه بودن با مادت، وى را عارض شود، كه چون وى در ذات خويش يگانه است و تنها- كه هيچ ضدّى ندارد- و ممكن نباشد كه وى بهره پذيرد.
و هر چه در جسم باشد لابد، وى بهرهپذير باشد؛ كه چون در جسم باشد، و جسم بهرهپذير است، آنچه در او باشد هم بهرهپذير باشد. چون احوالى كه متعلق است به نهايت جسم [٧] مانند شكل و چيزهاى ديگر كه متعلق است به فراهم آمدن اجسام، چون صورتهاى تركيبى و مانند آن.
پس نفس اگر صورتى است كه وى را مفارقت و جدايى از مادّت تواند بود- در حالى از احوال- از جنس اين صورتها نباشد كه ما برشمرديم. يعنى از جنس شكل و مانند آن، كه اين صورتها- يعنى شكل و امثال آن- دورترين صورتها است از آن چيز كه آن را جدايى از مادّت تواند بود.
و اگرچه بعضى مردم ظن بردهاند كه: اين صورتها از جمله مفارقات است خطا كردهاند؛ كه معلم اول [١] در «علم الهى» خطاى ايشان بيان كرده است. از اين سخن ظاهر شد كه نفس چون
[١] . معلم اول لقب ارسطو است.