ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٢٣ - سيماى بو على
دانشمندان آن روزگار- در هيچ زمينهاى از علوم- در برابر شيخ قدرت پايدارى نداشتند، تا آنكه روزى ابو منصور جبان و ابن سينا در حضور مجد الدوله برابر هم قرار گرفتند. بحث لغوى به ميان آمد. شيخ به اظهار نظر پرداخت. ابو منصور با گوشه چشم به شيخ نگريست و گفت: تو فيلسوف و حكيم هستى، اما در لغت چنان ورزيده نيستى كه سخنت حجت باشد! اين سخن بر شيخ گران آمد، كتاب تهذيب اللغه ازهرى را از خراسان طلبيد، و سه سال در زمينه لغت كار كرد تا در اين دانش نيز به پايهاى رسيد كه كمنظير شد.
آنگاه سه قصيده سرود، و در آنها واژههاى مهجور گنجانيد، و سه كتاب نوشت، يكى به سبك «ابن عميد» ديگرى به سبك «صاحب» و سوم به سبك «صابى»، و دستور داد كه آنها را با جلدهاى كهنه صحافى كردند، سپس با مجد الدوله سازش كردند كه آنها را به ابو منصور نشان دهد و بگويد: به هنگام شكار در بيابان پيدا كردهايم. چون كتابها تسليم ابو منصور شد، در آنها نگريست. در موارد بسيار از دريافت معنى كلمات فرو ماند. شيخ پيوسته مشكلات او را شرح مىكرد و مىگفت: اين كلمه در فلان كتاب بدين معنى آمده است. سرانجام ابو منصور با هوشيارى از قضيه آگاه شد، پوزش خواست و به پيش كسوتى شيخ گردن نهاد.
پس از آن شيخ فرهنگى نوشت كه مانندش را كسى ننوشته بود، و آن را «لسان العرب» نام نهاد. اما هنوز پاكنويس نكرده بود كه درگذشت، و كسى از چركنويسهاى او سر در نياورد.
غارت اموال و كتب شيخ ٤٢١ ه- ١٠٣٠ م
در اين سال مسعود غزنوى بر اصفهان حمله برد. سپاهيان او خانه و كتابخانه شيخ را نيز غارت كردند، و كتاب «الانصاف»- كه گويا بيست مجلد بوده- به غارت رفت و باعث اندوه فراوان شيخ گرديد. نظير اين حادثه در سال ٤٢٥ هجرى تكرار مىشود، يعنى ابو سهل حمدوى و تاشفراش بر اصفهان مىتازند، و پس از چپاول شهر، كتابخانه شيخ را نيز به غزنين مىبرند، كه چندى بعد علاء الدوله غورى آنها را به آتش مىكشد. گويا اولين بيمارى قولنج در همين سال دامنگير شيخ مىشود.
نبوغ بو على
ابو عبيد مىگويد: از شگفتيهاى هوش و نبوغ شيخ يكى آن بود كه من بيست و پنج سال در صحبت او بودم، و هرگز نديدم كه چون كتابى تازه به دستش دهند آن را به ترتيب از آغاز تا به انجام بخواند؛ بلكه موارد مشكل كتاب را جستجو مىكرد تا بداند كه نويسنده آن تا چه اندازه در بيان آنها از عهده برآمده است.
و بدين وسيله مايه و پايه هر دانشورى را نيك مىشناخت.
سيماى بو على
ابو عبيد مىنويسد؛ گويند: شيخ به روزگار تازه جوانى در شمار زيباترين مردم روزگار خود بوده است.
هر گاه روز جمعه براى رفتن به مسجد از خانه بيرون مىآمده، مردم شهر در كوچه و خيابان اجتماع