ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ١٤٦ - منازل سير و سفر روح در دنيا
باطن وى نهادهاند كه بدان دشمن خويشتن بيند؛ و با اين همه از چيزى كه فردا خواهد بود حذر نتواند كردن، كه اين:
در منزل چهارم باشد. و اين منزل معقولات است. چون آدمى اينجا رسد، از حدّ جمله بهايم اندر گذرد؛ تا اينجا بهايم با وى همراه بودند، و اينجا به حقيقت به اول عالم انسانيّت رسد، و چيزها مىبيند كه حسّ و تخيّل و وهم را بدان راه نباشد، و از كارهايى كه در مستقبل خواهد بود حذر كند، و روح و حقيقت كارها از صورت بيرون كند [١] و دريابد، و حدّ حقيقت همه چيزى كه جمله صورتهاى آن چيز را شامل بود دريابد. و چيزها كه در اين عالم توان ديد، بىنهايت نبود؛ كه هر چه محسوس بود، جز در اجسام نبود، و اجسام جز متناهى نتواند بود.
و تردّد و روش وى در عالم محسوسات همچون رفتن است بر زمين، كه همه كسى تواند.
و روش وى در عالم چهارم- در محض ارواح و حقايق كارها- چون رفتن است بر آب. و تردد وى در موهومات چون بودن است در كشتى، كه درجه وى ميان آب و خاك بود.
و وراى درجه معقولات مقامى است كه آن مقام انبيا و اوليا و اهل بصيرت است، كه مثل آن چون رفتن است بر هوا. و براى اين بود كه رسول را (ص) گفتند كه «عيسى (ع) بر آب رفتى؟» گفت: «راست است، و لو ازداد يقينا لمشى فى الهواء.» اگر درجه يقين وى زيادت شدى، در هوا برفتى.
پس منازل سفر آدمى در عالمهاى ادراكات بود و به آخر منازل خويش باشد كه به درجه ملايكه رسد. پس، از آخر درجه بهايم تا اعلى درجات ملايكه منازل معراج آدمى است و نشيب و بالاى كار وى است. و وى در خطر است كه به اسفل السّافلين فرو شود يا به اعلى علّيّين رسد.
و عبارت از اين خطر چنين آمد كه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا [٢]. هر چه جماد است، درجه وى بنگردد و وى بيخبر بود، پس بىخطر [٣] بود. و ملايكه در علّيّيناند و ايشان را بيرون از درجه خويش راه نيست، بلكه درجه هر كسى بر وى وقف است، چنانكه گفتند: وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ [٤]. و بهايم در اسفل السّافليناند، و ايشان را به ترقى راه نيست. و آدمى در واسطه هر دو است و در خطرگاه
[١] . بيرون كند، انتزاع كند.
[٢] . (قرآن، ٣٣/ ٧٢)، ما عرضه كرديم امانت دين بر آسمانها و زمينها و كوهها، بازنشستند از برداشت آن [و كژ رفتن در آن و راست باز نيامدن در آن] و ترسيدند از آن [و تاوان آن]، و آدم فرا ايستاد و در گردن خويش كرد، كه اين آدمى ستمكار و نادان است تا بود.
[٣] . بىخطر، بىارج.
[٤] . (قرآن، ٣٧/ ١٦٤)، و نيست از ما هيچ كس مگر كه او را ايستادن گاهى است پرستش را، شناخته و دانسته.