دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٣
١٣٨.الجمل ـ به نقل از ابو مخنف ـ :امير مؤمنان عليه السلام چون آهنگ حركت به سوى بصره كرد ، شنيد كه سعد بن ابى وقّاص و ابن مسلمه و اُسامة بن زيد و ابن عمر، از رفتن با او تعلّل مى ورزند . نزد آنان فرستاد و چون آمدند، به آنها فرمود : «در باره شما چيزهاى شنيده ام كه خوش ندارم . من شما را به همراهى با خودم مجبور نمى سازم . آيا بر بيعت خود با من پايدار نيستيد ؟». گفتند : چرا . فرمود : «پس ، چه چيزى شما را از همراهى با من باز مى دارد ؟». سعد گفت : من دوست ندارم در اين جنگ، همراهى كنم ، مبادا مؤمنى را از پاى در آورم . اگر شمشيرى به من دادى كه مؤمن را از كافر باز شناسد ، همراه تو مى آيم ! اسامه گفت : تو عزيزترينِ آدم ها در نزد من هستى ؛ ليكن من با خدا پيمان بسته ام كه با گوينده «لا إله إلّا اللّه » نجنگم... . عبد اللّه بن عمر گفت : من به اين جنگ، اعتقادى ندارم . خواهش مى كنم مرا به چيزى كه معتقد نيستم، وا مَدار . امير مؤمنان عليه السلام به آنان فرمود : «هر فريفته اى، قابل سرزنش نيست . آيا شما بر بيعت من استوار نيستيد ؟». گفتند : چرا . فرمود : «برويد . خداوند متعال، مرا از [وجودِ] شما بى نياز خواهد كرد» .