دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٥
١٢٦.المستدرك على الصحيحين ـ به نقل از ابن خصاصيّه ـ :نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم تا بر اسلام با او بيعت كنم . با من شرط گذاشت كه : «[بايد ]گواهى دهى معبودى جز خداى يگانه نيست و محمّد، بنده و فرستاده اوست ، و نمازهاى پنجگانه را بگزارى ، و رمضان را روزه بگيرى ، و زكات بپردازى ، و حجّ خانه خدا را به جاى آورى ، و در راه خدا جهاد كنى» . گفتم : اى پيامبر خدا ! دو كار از اين كارها را نمى توانم : يكى زكات ؛ چون من ده ماده شتر بيشتر ندارم كه آنها هم براى تأمين شير خانواده ام و حمل بار و بُنه آنهاست، و ديگر جهاد؛ زيرا مى گويند: هر كه [به دشمن] پشت كند، به خشم خدا گرفتار مى آيد ، و من مى ترسم كه اگر جنگى پيش آيد، مردن را خوش نداشته باشم و دچار ضعف نفس شوم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستش را بست، سپس آن را تكان داد و فرمود : «نه صدقه اى و نه جهادى ! پس با چه بهشت مى روى ؟ !». گفتم : اى پيامبر خدا ! با تو بيعت مى كنم . بر همه اين چيزها با من بيعت كن .
١٢٧.تاريخ دمشق ـ به نقل از ابو عياض، غلام عياض بن ربيعه اسدى ـ :من كه يك مملوك بودم ، نزد على بن ابى طالب رفتم و گفتم : اى امير مؤمنان ! دستت را بگشاى تا با تو بيعت كنم . ايشان سرش را به طرف من بالا آورد و فرمود : «تو چيستى ؟». گفتم : مملوك . فرمود : «نه». گفتم : اى امير مؤمنان ! با اين شرط كه در حضورت يارى ات كنم و در غيابت، خيرخواه و وفادار به تو باشم . فرمود : «اكنون آرى» و دستش را گشود و با من بيعت نمود .