ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - پهلوان مسعود كيانتاش (قسمت آخر)
زور از ادارات و سازمانها آورده بودند.
هنوز تا زمان شروع، وقت زيادى داشتيم. ورزشكاران باستانى را در بخشى از استاديوم، روى سكّوها نشاندند تا نوبت اجراى مراسم آنها برسد.
به آرامى از انتهاى سكّوها پايين پريديم، اسماعيل هم آمد. لباسهايمان را عوض كرديم و داخل مردم شديم. بعد از چند دقيقهاى، از استاديوم بيرون آمديم و خودمان را به شهر رسانديم.
به خانه كه آمدم، شب بود. آنقدر حالم بد بود كه تا وارد شدم، مادرم متوجّه حال و روزم شد:
- چته؟ چى شده مادرجون؟ چرا اينقدر ناراحتى؟
گفتم:
- چيزى نيست.
مادرم نگاهى به چشمام كرد و گفت:
- پس چرا چشمانت قرمز شده؟ يعنى مىخواهى بگويى گريه نكردى؟ يعنى من، بچّه خودم را نمىشناسم؟
اين حرف مادرم كافى بود تا بغضم بتركد. مثل بچّههاى كوچك گريه مىكردم و مادرم نوازشم مىكرد. كلّ ماجرا را از اوّل براى مادرم تعريف كردم. با دقّت گوش داد و گفت:
- آقات همان روز اوّل از همه چيز خبردار شد.
با نگرانى پرسيدم: