ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - حسين (ع) از نظر مسيو ماربين آلمانى
موقع را مغتنم شمرده، با همه قوا كوشيدند كه جانشينى محمّد (ص) با اصول ولايتعهدى[١] صورت نگيرد. بالأخره براى تعيين جانشين، اكثريت آراى مردم را انتخاب كردند و چون بنىاميه از لحاظ ثروت و رياست در بين مردم نفوذ كاملى داشتند، بر بنىهاشم غلبه پيدا نمودند و ابوبكر به خلافت رسيد. به مناسبت همين، خليفهتراشى بنىاميه مقام بلندى حاصل كرده، جادّه را براى آينده خويش هموار كردند. هر روز اين جانشينان به ناحقّ محمّد (ص)، بر جاه و جلال خود افزودند و در امور اسلام، مداخلات ناروائى مىنمودند.
بنىاميه از موقعيت استفاده كرده و براى آينده خود جايگاه محكم و استوارى به وجود آوردند و بنا بر عادت ديرين خود كه دشمن بنىهاشم بودند، كمتر خلوص عقيده و نيّت پاك به اسلام ابراز مىداشتند و در باطن، ننگ مىدانستند كه پيرو دين اسلام باشند؛ زيرا دين اسلام از فداكارىها و جانبازىهاى بنىهاشم پابرجا مانده بود؛ ولى چون مسلمانان نفوذ كاملى داشتند، بنىاميه صلاح را در اين ديدند كه در سايه پيروى از اسلام، مقاصد خويش را عملى سازند. به همين دليل، به محض اينكه در دستگاه حكومت و خلافت وارد شدند و پايه جاه و جلال خويش را محكم نمودند، علناً به مخالفت با اسلام برخاستند و اسلام را به باد سُخره گرفتند.
بنىهاشم كه كار را بدين منوال ديدند و به نيّات بنىاميه پى بردند، سكوت را جايز ندانسته و حركت عثمان، سومين خليفه را به مردم نشان دادند. مسلمانان كه اين حركات را مشاهده كردند، بر عثمان شوريدند و او را به قتل رسانيدند و اكثريت آرا، خلافت على (ع) را تصويب كرد و ايشان به خلافت رسيدند. پس از اين واقعه، بنىاميه يقين كردند كه باز بنىهاشم داراى سيادت و عظمت اوّليه مىشوند. اين بود كه دوباره حكومتهاى سابق بنىاميه كه موقعيت خود را در خطر ديدند، دست به تظاهرات شديدى زدند و حاكم «شام» (معاويه) كه يك جرثومه شيطنت بود، به بهانه قتل عثمان و به ادّعاى اينكه كشته شدن عثمان با اشاره على بوده، عَلَم مخالفت را برافراشت و اختلاف شديدى بين مسلمانان بروز كرد و مانند عهد جاهليت، شمشيرها بين اعراب به كار افتاد و جنگهاى متعدّدى به وقوع پيوست. تا اينكه على (ع) را در محراب مسجد شهيد كردند. از آن به بعد كاملًا معاويه غالب و حسن، فرزند على (ع) و برادر بزرگ حسين (ع)، با وى صلح كرد و جانشينى محمّد (ص) دوباره به دست بنىاميه افتاد.
معاويه از يك طرف اقتدار مىيافت و از طرف ديگر، با تدابير عملى در نابودى بنىهاشم مىكوشيد و در نابودى و محو ابدى آنان دقيقهاى فروگذار نمىنمود.
حسين (ع) به شعار هميشگى خود مىگفت: من در راه حق و حقيقت كشته مىشوم و دست به ناحق نخواهم داد.
بنىاميه از اين شعار حق و حقيقت مىترسيدند. اين جنگ و جدال باقى بود تا اينكه امام حسن (ع) و معاويه درگذشتند و يزيد جانشين معاويه شد. از يك سفر، حسين (ع) ديد حركات بنىاميه، كه قدرت مطلقه داشتند و دستورات اسلام را پايمال مىكردند، نزديك است پايههاى استوار و مستحكم اسلام را در هم ريزد و از سوى ديگر مىدانست به فرض اينكه از يزيد اطاعت بكند يا با او مخالفت ورزد، بنىاميه نظر به عداوت و دشمنى ديرينه خود، از محو و نابودى بنىهاشم دست بردار نيستند و اگر بيش از اين مسامحه كند، نام و نشانى از اسلام و مسلمانان باقى نخواهد ماند، تصميم گرفت در برابر حكومت جور و ظلم قد علَم كند و براى پايدار داشتن پرچم اسلام، پرچمى كه با فداكارى و از خودگذشتگىهاى جدّش و با ايثار خون پاك صدها مسلمان غيرتمند برافراشته شده بود، جان و مال و خانواده و دوستان خود را فدا نمايد.
اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم دنيا نشان داد كه ظلم و بيداد و ستمگرى پايدار نيست و بناى ستم، هر چند ظاهراً عظيم و استوار باشد، در برابر حق و حقيقت، چون پَر كاهى بر باد خواهد رفت.
پيروان وجدان، اگر با نظر دقيق اوضاع و احوال آن دوره و پيشرفت مقاصد بنىاميه و وضع (حكومت) و دشمنى و عداوت آنها را با حق و حقيقت بنگرند، بدون تأمّل تصديق خواهند كرد كه حسين (ع) با قربانى كردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقّانيت خود به دنيا، درس فداكارى و جانبازى آموخت و نام اسلام و مسلمانان را در تاريخ ثبت و در عالَم بلندآوازه ساخت. اگر چنين حادثه جانگدازى پيش نيامده بود، قطعاً اسلام به حالت كنونى خود باقى نمىماند و ممكن بود يكباره محو و نابود گردد.
حسينبن على (ع) كه بعد از پدر، مصمّم در اجراى اين مقصود عالى بود، بعد از جانشينى يزيد به جاى معاويه، از «مدينه» بدين قصد حركت كرد كه در مراكز مهمّ اسلام، مانند «مكّه» و «عراق»، اين خيال بزرگ و ايدهآل مهمّ خويش را منتشر سازد و به جهان و جهانيان بگويد: بايد در راه دفاع از حق و حرّيت، جانبازى كرد و مرگ را به اسارت ترجيح داد.
در هر كجا كه حسين (ع) قدم مىگذاشت و حقّانيت اسلام را آشكار مىساخت، در قلوب مردم نفرت و انزجار شديدى نسبت به بنىاميه ايجاد مىشد. يزيد هم كه از اين نكات باريك بىخبر نبود، دانست كه اگر در يك نقطه از كشورش، صحبت از حق و حقيقت به ميان آيد و حسين در برابر او پرچم مخالفت را برافرازد، با آنهمه نفرتى كه مسلمانان از وضع سلوك و حكومت بنىاميه پيدا نموده بودند و آنهمه مهر و محبّتى كه نسبت به حسين (ع) ابراز مىداشتند، زوال (حكومت) او در خواهد رسيد. اين بود كه پس از نشستن بر اريكه قدرت، پيش از هر اقدامى، تصميم به قتل حسين (ع) گرفت و اين بزرگترين خبط سياسى بنىاميه بود و به واسطه اين خطاى سياسى، نام و نشان خود را از صفحه عالم محو كرد.
حسين (ع) از شهيد شدن خود، خبر مىداد و از آن ساعتى كه از مدينه حركت كرد، بدون پروا و وحشت، با صداى رسا مىگفت كه من براى كشته شدن مىروم و به همراهان خود محض اتمام حجّت چنين فرمود:
«هركس به طمع جاه و جلال همراه من است، ترك همراهى كند؛ زيرا من براى مبارزه با ظلم و جور حركت مىكنم و كشته شدن من در راه حق و حقّانيت مسلّم است.»
اگر منظور حسين (ع) اين موضوع نبود، به كشته شدن تن نمىداد و در جمع نمودن لشكر كوشش مىكرد؛ نه اينكه جماعتى را كه همراه