ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٢ - او بى نياز است
و به آنچه خدا به شما ارزانى داشت، شادمان نشويد ...»
گاهى وضوح كلام خدا را نيازى به تفسير نيست! تا به حال از خودمان پرسيدهايم كه اگر خدا رئوف و مهربان است، چرا گاهى چنان باران مصيبت و بلا بر سر ما نازل مىكند كه سررشته امور را از دست مىدهيم و كم مانده قالب تهى كنيم؟ خداوند در اينباره مىگويد: براى اينكه شما دلبسته و اسير زرق و برق اين جهان نباشيد. اين مصائب، زنگ بيدارباشى است براى غافلان و شلّاقى است براى ارواح خفته، رمزى است از ناپايدارى جهان و اشارهاى است به كوتاه بودن عمر اين زندگى.
اگر يقين كنيم كه چرخ اين فلك، به ستونى متّصل است كه اگر به اوج برويم يا فرود بياييم، به او وصليم و اگر به اوج رسيديم، بدانيم كه روزى فرود مىآييم و وقتى به زير آمديم، اميد به فراز داشته باشيم ... و اين حضيض و فراز، به اين دليل است كه دنيا بر مبناى تعادل و عدالت بنا شد ... ايمان ما راهگشاست؛ زمانى كه يقين كنيم هر آنچه از نعمت كه از دست دادهايم، اگر خدا بخواهد و صلاح بداند، بهتر از آن را ارزانىمان مىكند و بدانيم كه در مقابل نعمتها، موظّف به سپاسگزارى و اداى حقوقشان هستيم.
خدا دوستشان ندارد
«وَاللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ»[١]
مختال كسى را گويند كه دچار خيلاء و تكبّر شده باشد و تكبّر از اين جهت، خيلاء ناميده شده كه متكبّر، آنچه را كه در خود سراغ دارد، فضيلتى براى خود خيال مىكند.
و فخور به كسى گويند كه زياد افتخار و مباهات مىكند و افتخار هم از اين ناشى مىشود كه انسان توهّم كند آنچه نعمت دارد، به دليل استحقاق خودش است و اين برخلاف حق است؛ چون او فعلى را كه بايد مستند به تقدير خدا كند، به استقلال نفس خود كرده و اين اختيار و افتخار، هر دو از رذايل نفسند كه خدا آن را دوست نمىدارد.
اگر به راستى يقين كنيم كه آنچه از ما فوت شده، ماندنش ممكن نبوده و آنچه عايدمان گشته، وديعه و امانتى از سوى خداست كه عدمش ممكن نبوده، آنگاه در وجود و عدم، در روىآوردن و روىگرداندن دنيا، مساوى مىشويم و اين، يعنى رضا و آن وقت، ديگر جايى براى حسادتورزى، كينهتوزى، بخل، تنگچشمى، دشمنى و ددمنشى نمىماند؛ زيرا انگيزههاى بدخلقى و عيوب اخلاقى را در وجودمان از بين بردهايم.
از طرفى ايمانمان كه قوى شد، تمام افتخار و مباهاتمان مىشود خدا كه سرچشمه نعمتها و پديدآورنده اسباب است؛ نه زر و زيور ظاهرى و دنيوى.
به وزير انديشمند انوشيروان، بوذر جمهور گفتند:
هان اى مرد دانش و خرد! چگونه است كه شما به دليل از دست دادن نعمت و امكانات، اندوهگين نمىگردى؟ و چرا به نعمت و امتيازى كه نصيب و بهرهات گردد، شاد و شادمان نمىشوى؟
در پاسخ گفت: براى اينكه آنچه از دست رفته است، با اشك و آه به دست نمىآيد و آنچه رسيده است، در پرتو شادمانى تداوم و پايندگىاش تضمين نمىشود.
بخل چرا؟
«يَبْخَلُونَوَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ»[٢]
اين آيه، نشانى و صفتى است براى كلّ مختال فخور و توضيحى است براى علّت اينكه چرا خدا متكبّران فخرفروش را دوست ندارد؛ زيرا آنها بخل مىورزند تا به خيال خود، مالشان را كه تكيهگاه فخرفروشى خود مىپندارند، از دست ندهند!
جالب اينجاست كه ديگران را نيز به بخل و خساست سفارش مىكنند تا سخاوت، بذل و بخشش در ميان مردم، رواج پيدا نكند؛ زيرا در اين صورت بخل آنها بيشتر نمود پيدا كرده و ديگران نيز از آن آگاه مىشوند. از سوى ديگر چون اين شخص، بخل را دوست دارد، مُبلّغ چيزى مىشود كه به آن عشق مىورزد.
ولى آنكس كه مىداند در به دست آوردن نعمتها سهمى نداشته و قدرت منع از فنايشان را هم ندارد، هرگز در اعطاى آن نعمت به ديگرى بخل نمىورزد؛ به خصوص وقتى كه خداوند درخواستكننده قرض باشد، هر آينه، انگيزه براى اجابت او شديدتر است.
او بىنياز است
«وَمَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[٣]
كسانى از انفاق در راه خدا رو گردانند و باور ندارند كه تقدير امور به دست او است؛ ولى خداى حكيم كه براى هر سؤال ما بىنهايت پاسخ در آستين دارد و براى اينكه تصوّر نشود اصرار و تأكيد خداوند در مسئله انفاق و ترك بخل يا حتّى تعبير به وام گرفتن خداوند از بندگان در آيات گذشته- كه همه براى تشويق آنها به انفاق است- از نياز ذات پاك او سرچشمه مىگيرد، در پايان آيه مىافزايد:
«و هر كس [از اين فرمان] روى گردان شود [به خود زيان مىرساند؛ نه به خدا]؛ زيرا خداوند بىنياز و شايسته ستايش است.»
و چرا بىنياز نباشد كه «الرَّحْمنُعَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»[٤] و باقى همه در يد قدرت او ...
پىنوشتها:
[١]. سوره حج، آيه ٧٠؛ سوره عنكبوت، آيه ١٩.
[٢]. سوره حديد، آيه ٢٣.
[٣]. همان.
[٤]. سوره حديد، آيه ٢٤؛ سوره نساء، آيه ٣٧.
[٥]. سوره حديد، آيه ٢٤؛ سوره ممتحنه، آيه ٦.
[٦]. سوره طه، آيه ٥.