ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٠ - يزيد، امام فاسق و كافر
عين حال، دشمن اهل بيت محمّد (ص) باشد، به دوزخ وارد مىشود.»[١]
همچنين ابوهريره نقل مىكند كه نبى خدا (ص) را ديدم كه به على و فاطمه و حسن و حسين (ع) نگاه مىكند و مىفرمايد: «من با دشمنان شما در جنگم و با دوستان شما دوست.»[٢]
از ابىسعيد خدرى نيز نقل شده است كه روايت مىكند: رسول خدا (ص) فرمودند:
«به آن كسى كه جانم در دست اوست! هيچكس با اهل بيت (ع) دشمنى نمىورزد؛ مگر آنكه خداوند او را وارد آتش مىكند.»[٣]
در روايات اهل سنّت، به اين موضوع نيز اشاره شده است كه اهل بيت (ع) چه كسانى هستند؛ چنانچه از رسول خدا (ص) نقل مىكنند: «اهل بيت من، على است و فاطمه و حسن و حسين (ع).»[٤]
بدين ترتيب، حساب كسى چون يزيد بن معاويه كه براى قتل سبط نبى اكرم (ص) برنامه ريخت و ايشان را خونبار به شهادت رساند، معلوم است؛ چرا كه آن كسى كه در دل دشمنى مىورزد، در نهايت راهى دوزخ مىشود؛ چه برسد به آنكه تيغ بكشد و لشكر راه بيندازد.
يزيد، امام فاسق و كافر
با تمام توصيفاتى كه بيان كرديم، بيشتر علماى اهل تسنّن، بر كفر يزيد بن معاويه اتّفاق نظر دارند. يافعى مىگويد: و امّا حكم آن كسى كه حسين (ع) را به قتل رساند يا فرمان قتل او را داد، همانند كسى است كه ريختن خون او را حلال مىداند و اين همان كفر است.[٥]
ذهبى نيز مىگويد: [يزيد] دشمن شديد و غليظ اهل بيت (ع) بود كه شراب مىنوشيد و عمل حرام انجام مىداد و حكومتش را با قتل حسين (ع) گشود و به واقعه حرّه ختم كرد.[٦]
ابن كثير هم مىگويد: همانا يزيد پيشواى فاسق و گناهكارى بود.[٧]
مسعودى، از تاريخنويسان بنام اهل تسنّن مىگويد:
چگونه مردم ستم يزيد و كارگزارانش را تاب آوردند؟! تا جايى كه فسق او آشكار شد و او همان كسى بود كه پسر دختر رسول خدا (ص) و يارانش را به قتل رساند. آن سيرهاى كه او در شرابنوشى آشكارا داشت، سيره فرعون است؛ بلكه فرعون درباره رعيتش از او متعادلتر بود و درباره خاص و عام با انصافتر رفتار مىكرد؛ يزيد [درباره خويشاوندش] عثمان بن محمّد بن ابىسفيان چنين رفتار نكرد؛ چرا كه اهل «مدينه» او را از شهر اخراج كردند و يزيد برايش كارى نكرد.[٨]
عبدالله بن حنظله از پيشوايان قيام مردم «مدينه» عليه «واقعه حرّه» مىگويد:
به خدا قسم! ما تا آن زمان كه سنگ از آسمان توسط يزيد بر سرمان باريدن نگرفته بود، عليه يزيد قيام نكرديم؛ امّا او كسى بود كه با مادران، فرزندان، دختران و خواهرانش نكاح مىكرد و شراب مىنوشيد و نماز نمىخواند.[٩]
از زشتىهايى كه در تاريخ براى يزيد ذكر شده است، مىتوان به قتل امام حسين (ع) و حمله به دختران رسول خدا (ص)، آن هم به طور وحشيانه اشاره كرد. او كسى بود كه اهل «مدينه» به خاطر كشتارى كه در آنجا به راه انداخت، به شدّت از او ترسان و هراسان شده بودند و او همان كسى است كه كعبه را ويران كرد كه همين، دلالت بر قساوت، سختدلى، دشمنى او با اهل بيت (ع)، بدفكرى، كينهورزى، نفاق و بىايمانى او دارد. پس او فاسقى لعنت شده است و هر كس مانع لعنتگويى ملعونى شود، خود ملعون است.[١٠]
تفتازانى در كتاب «شرح عقايد النّفسيه» مىگويد:
حق آن است كه بگوييم كه يزيد راضى به قتل حسين بود و با اين خبر خوشحال شد و اهانت او به اهل بيت رسول (ص) ما را در اين معنا، به توافق مىرساند كه بگوييم: لعنت خداوند بر او و بر ياران و دوستانش باد.[١١]
ابن خلدون، قديمىترين تاريخنويس اهل تسنّن مىگويد: نه براى آنكه يزيد فرمان قتل داد، بلكه براى آنكه مىبينيم او مانع خونريزى نشد و بدين ترتيب اجازه داد كه امام حسين (ع) را بكشند. اين عملش قتل است و اين عمل، از اعمال پليد يزيد است كه بر گناهكارى و فسق او مُهر تأييد مىزند و حسين (ع) در اين جريان، شهيد محسوب مىشود.[١٢]
در كتاب علماى اهل تسنّن بيان شده است كه يزيد به نواختن موسيقى شهرت داشت، شراب مىنوشيد، به طرب و غنا مشغول مىشد، صيد [حرام] انجام مىداد، با مردان جوان و شاهزادگان و ميمون و سگ مىآميخت و روزى نبود كه مست از خواب برنخيزد. او كسى بود كه ميمونش را بر اسبى آزين بسته كه با زنجيرها و پارچهها آراسته شده بود، نشاند؛ در حالىكه بر تن آن ميمون، پارچه زربافت پوشانده بود. او همچنين براى پسربچّهها نيز چنين مىكرد. او بين آنها مسابقه اسبدوانى برگزار مىكرد. هنگامى كه آن ميمون مُرد، به شدّت براى او محزون شد. حتّى گفته شده كه علّت مرگ يزيد اين بود كه بوزينهاش او را گاز گرفت و او از اسب به زمين افتاد و مُرد.[١٣]
جاى تأسّف است كه برخى علماى افراطى اهل تسنّن، متعصّبانه اصرار مىورزند كه امام حسين (ع)، سبط نبى اكرم (ص) در حكم شورشى عليه يزيد بود؛ مىگسار مستى كه هتّاك حرم شريعت مطهّره رسول خدا (ص) بود! پس عجبا از نوشتههايى كه از فرط بىانصافى آن، پوست مىشكافد و از شنيدنش، تمامى سنگها آواز در مىدهند![١٤]
پىنوشتها:
[١]. الحاكم النيسابورى، «مستدرك على الصحيحين»، ج ٣، ص ١٧٤، حديث شماره ٤٧٧٥.
[٢]. همان، ج ٣، ص ١٧٤، حديث شماره ٤٧٧٦.
[٣]. همان، ص ١٧٦، حديث شماره ٤٧٨٠.
[٤]. همان، ص ١٧٢، حديث شماره ٤٧٧٢.
[٥]. «شذرات من ذهب»، ابن العماد الحنبلى: ١/ ٦٨؛ به نقل از شبكه الشيعة العالمية:
http:// www. shiaweb. org/ books/ jaish- alsahaba/ pa ٣٢. html
[٦]. همان.
[٧]. «البداية»: ٨/ ٢٢٣؛ به نقل از همان سايت.
[٨]. «مروج الذهب»: ٣/ ٨٢؛ به نقل از همان سايت.
[٩]. «الكامل»: ٣/ ٣١٠ و «تاريخ الخلفاء»: ١٦٥؛ به نقل از همان سايت.
[١٠]. الجاحظ، «الرسالة الحادية عشر فى بنى أمية»، ص ٣٩٨؛ به نقل از همان سايت.
[١١]. العلامة سعد الدين التفتازانى الشافعى، «شرح العقائد النسفية»، ص ١٨١؛ به نقل از همان سايت.
[١٢]. إبن خلدون، «المقدمة»، ص ٢٥٤؛ به نقل از همان سايت.
[١٣]. إبن كثير، «البدايه والنهايه»، الجزء ٨، ص ٢٥٨؛ به نقل از همان سايت.
[١٤]. الشوكانى، «نيل الأوطار»، الجزء: ٧، ص ١٤٧؛ به نقل از همان سايت.