ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - پهلوان مسعود كيانتاش (قسمت آخر)
ايشان هم برادر اعليحضرت و هم رئيس افتخارى سازمان ورزش هستند. آقاى جعفرى عدّهاى از ورزشكاران زبده را انتخاب كردند تا آن روز، ورزش خوبى انجام بدهيم. فرمودند به تو هم بگويم، خودت را آماده كنى. روز سهشنبه براى شيرينكارى چرخ، روى تو حساب كرديم. ضمن اينكه قرار شده تو را به عنوان قهرمان چرخ، به ايشان معرفى كنند و جايزهات رو از ايشان دريافت كنى.
اگر بتوانى چندتا چشمه قشنگ را براى آن روز آماده كنى، خيلى خوب مىشود؛ مثلًا آقا گفت:
اگر بتوانى برنامهاى را كه چند وقت پيش انجام دادى و دور شش تا ميل چرخيدى، اجرا كنى، خيلى خوب مىشود.
چارهاى نداشتم، جواب مثبت دادم. اين چند روز را همهاش در فكر بودم و خدا، خدا مىكردم كه يك وقتى برنامه آن روز را تلويزيون نشان ندهد. اگر پدرم مىفهميد، خيلى بد مىشد. ديگر نمىتوانستم توى روى پدرم نگاه كنم.
بالأخره روز سهشنبه رسيد، زورخانه را چراغان كرده بودند، سردم مرشد را حسابى تزيين كرده بودند. همه چيز با روزهاى قبل فرق داشت. روبهروى سردم مرشد، سكّوى وسيعى بود كه از آنجا براى جايگاه نشستن مهمانان ويژه استفاده كرده بودند. مبلمان استيل سلطنتى نفيسى را در جايگاه چيده بودند. روى ميز پر بود از ميوه. توى رختكن غوغايى بود. ورزشكاران از پير تا جوان، گرمكنهاى نو به تن داشتند. شعبانخان نبود، امّا معاونش كه مدير داخلى هم بود، داشت براى ورزشكارن از مقرّرات و آداب ورزش آن روز صحبت مىكرد و تذكّر مىداد كه همه مراقب رفتارشان باشند. دست آخر هم گفت: همانطور كه گفتم از بزرگ تا كوچك، با نظم وارد گود بشوند. يادتان باشد برادر اعليحضرت حضور دارند، مبادا از كسى، بىانضباطى سر بزند. موقع مياندارى شنا و ميل، همگى فقط در يك دايره دور گود واميستيد. كسى جلوتر نياييد، مياندار فقط يك نفر است. اگر نيازى بود براى كسى صلوات بفرستند، يا مرشد يا خود شعبانخان، طلب صلوات مىكند، كسى از جمع ورزشكاران داد نزند. براى چرخيدن هم معلوم شده، چه كسانى بچرخند. فقط همون پنج نفر مىچرخند. يه وقت بيخودى نياييد وسط و به هم تعارف نكنيد، همين پنج نفر كافيه. سه نفر از جوانها و دو نفر از بزرگترها.
بالأخره سر ساعت شش، ورزش شروع شد. ورزشكاران با نظم وارد گود شدند. برادر شاه در جايگاه، روى مبل، لم داده بود. عكّاسها تند تند عكس مىگرفتند و فلاش دوربينها پشت سرهم برق مىزد.
شعبان تا جايى كه مىتوانست سعى مىكرد خودش را نشان بدهد، امّا شاهپور غلامرضا توجّهى به او نشان نمىداد. نوبت چرخيدن شد، دو نفر از جوانها چرخيدند، نوبت من كه رسيد، رفتم وسط و رخصت گرفتم. شعبان با دست به مرشد اشاره كرد كه ضرب تيز بگيره. صداى ضرب مرشد آنچنان سريع بود كه توجّه همه را جلب كرده بود.
استارت زدم و با سرعت هرچه بيشتر چرخيدم. چند دقيقهاى بود كه به سرعت مىچرخيدم. بدنم را كاملًا آزاد كرده بودم و لنگرم را روى دستهايم انداخته بودم و مثل فرفره مىچرخيدم. روبهروى جايگاه پريدم بالا و فر خوردم. طورى به هوا پريدم كه سه دور كامل فر خوردم و مثل شمع فرود آمدم، كف گود. صداى دست زدن ورزشكاران و تماشاچيان، زورخانه را پر كرده بود. داشتم دور گود سهپا مىزدم. زيرچشمى نگاه كردم، ديدم كه برادر شاه با اعجاب و همه توجّهش به گود خيره شده. ترديد داشتم چه بكنم كه شعبانخان مشكلم را حل كرد. با اشاره شعبان، دو نفر از ورزشكاران، ميلهاى بزرگى را آوردند و وسط گود، دور هم چيدند. يك دايره به شعاع يك متر، يك ميل را در مركز دايره گذاشتند و پنج ميل را هم در محيط دايره با فاصلهاى كه يك نفر به زور مىتوانست از بين آنها عبور كند، دور هم چيدند. همه با تعجّب به گود خيره شده بودند. از مرشد رخصت گرفتم و رفتم وسط ميلها. مرشد كه ضرب گرفت، دور ميل مركزى چرخيدم، سه بار هم دور ميل مىچرخيدم و وقتى كه ايستادم، ابراز احساست تماشاچيان، تمامى نداشت.
چشمهاى شعبانخان از خوشحالى برق مىزد، معلوم بود كه كار من مورد توجّه همه قرار گرفته است. بعد از ورزش، شعبان مرا به جايگاه برد و به عنوان قهرمان چرخ كشور، به برادر شاه معرفى كرد. او كه روى مبل لم داده بود، به من خيره شد و پرسيد:
- چند سالته؟
گفتم:
- هفده سال.
- كلاس چندمى؟
- سوم دبيرستان.
- چند ساله اين ورزش را انجام مىدهى؟
گفتم:
- از حدود پنج شش سالگى.
سكوتى كرد و دوباره پرسيد:
- توى گود مىچرخى، سرت گيج نمىرود؟
گفتم:
- نهخير! به خاطر تمرين مداوم، عادت دارم.
از جايش بلند شد و نزديك آمد. كاپى را كه آماده كرده بودند، به دست گرفت و به من داد. دوربينها فلاش مىزدند. فلاش، پشت فلاش، حسابى خودم را باخته بودم. از ترس داشتم قالب تهى مىكردم. فكر اينكه ممكن است، عكسم با برادر شاه در زورخانه شعبان، در روزنامهها چاپ شود، تنم را مىلرزاند.
شاهپور كه نزديك من ايستاده بود، گفت:
- تو كه جوانى، چرا مىآيى زورخانه؟ اين چه ورزشى است، حيف نيست وقتت را تلف مىكنى؟ برو دنبال يك ورزش مدرن. برو دنبال بسكتبال، واليبال. اين چه ورزش مزخرفى است؟
با تعجّب گفتم:
- بله!
و او دوباره حرفهايش را تكرار كرد. باورم نمىشد، نگاه كردم به شعبانخان، سرش را تكان مى داد و مىخنديد. فكر مىكردم كه حتماً چيزى مىگويد و از ورزش ملّى و آيينى دفاع مىكند؛ ولى او بىخيال مىخنديد.
ناراحتى خودم را از ياد برده بودم، از تعجّب كممانده بود شاخ دربياورم.