ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - پهلوان مسعود كيانتاش (قسمت آخر)
خيلى ناراحت بودم، با دلخورى كاپ را گرفتم و به سرعت پايين رفتم. ديگر منتظر نماندم، لباسهايم را پوشيدم و از زورخانه زدم بيرون. از ناراحتى كم مانده بود، گريهام بگيرد.
در آن چند روز، مرتّب در فكر حرفهاى برادر شاه بودم و رفتار شعبان. فكر اينكه آدمهايى كه بايد مدافع ورزش ملّى و سنّتها باشند، خودشان مخالف سنّت هستند، داشت مثل خوره، روحم را مىخورد. ديگر حوصله ورزش كردن هم نداشتم. چند روزى سرگردان بودم. هرچه اسماعيل زنگ مىزد، جوابش را نمىدادم. از خودم و از همه چيز بدم آمده بود. از خودم مىپرسيدم:
- چطور ممكن است كسى كه بايد مدافع آيين ملّى ما باشه، در برابر توهينهاى يك آدم سكوت كند؟ از اين همه ذلّت داشت حالم به هم مىخورد. كم كم داشتم معنى حرفهاى پدرم را مىفهميدم. بىخود نبود بزرگترها و پدرم، اين همه از اين آدم بد مىگفتند.
چند روز بعد، به اصرار اسماعيل، دوباره به زوخانه رفتم. به محض اينكه وارد شدم، شعبانخان تا مرا ديد، با خوشحالى گفت:
- كجايى پسر؟ چرا غيبت زده؟ نكنه از حرفهاى آن روز داداش اعليحضرت ناراحت شدى؟ ولش كن، عادتشه، به همه چيز گير مىدهد و بد مىگويد. راستى يادم رفت بهت بگويم يك خبر خوب برايت دارم. درست است آن روز ايشان آن حرفها رو زد؛ ولى شايد قصد داشت تو رو امتحان كند. بعد از اينكه تو رفتى، به من فرموند: اين پسر خيلى با استعداديه. موافقت كردند جشن چهار آبان، تو جلوى شاهنشاه بچرخى. آنقدر از برنامه تو خوششان اومده بود، مخصوصاً تأكيد كردند همين برنامه را جلوى شاهنشاه اجرا كنى. حالا برو خوش باش و خودت رو آماده كن. همچين شانسى به هركسى رو نمىكند. خيلىها آرزو دارند جاى تو باشند.
هيچ از اين خبر خوشحال نشده بودم؛ امّا به روى خودم نياوردم. ده روز بيشتر تا چهار آبان، تولّد شاه نمانده بود. در اين روز در ورزشگاه يكصد هزار نفرى، جشن با شكوهى مىگرفتند و همه رشتههاى ورزشى جلوى شاه، هنرنمايى مىكردند.
خدا را شكر، پدرم از ماجراى آن روز چيزى نفهميده بود؛ مثل اينكه حسابى سرش گرم كار خودش بود و خيلى پاپى من نبود؛ ولى حالا ديگر خودم هيچ علاقهاى به انجام اين كار نداشتم. بعد از ماجراى آن روز، خيلى دلشكسته بودم؛ ولى چارهاى هم نداشتم، نمىتوانستم با خواسته آنها مخالفت كنم. حسابى گرفتار شده بودم.
روز چهار آبان از راه رسيد، جمعيت زيادى بود، چندصد نفرى مىشدند. بعد از ناهار، حدود ساعت ٣، سوار اتوبوسها شديم و به طرف استاديوم صدهزار نفرى، حركت كرديم. هفتتا اتوبوس، پشت سر هم در خيابانها به راه افتادند. همه ورزشكاران از زورخانه لخت شده بودند و شلوار ورزش باستانى پوشيده بودند و گرمكن به تن داشتند.
من و اسماعيل در اتوبوس اوّل، آخراى اتوبوس نشسته بوديم و حرف مىزديم. موقع حركت، شعبانخان هم به همان اتوبوس آمد. چند نفر از نوچههاى مخصوص كه هميشه همراهش بودند و همهاشان هم مثل خودش تنومند و گردنكلفت بودند، به دنبال او سوار اتوبوس شدند.
اتوبوسها با سلام و صلوات از پشت «پاركشهر» راه افتادند. تازه وارد «ميدان حسنآباد» شده بوديم كه وانتبار بخت برگشتهاى راه اتوبوس ما را بريد و اتوبوس را متوقّف كرد. بلافاصله چراغ راهنما هم قرمز شد و همه ماشينها متوقّف شدند. شعبانخان كه از كار راننده وانت، حسابى شاكى شده بود، رو كرد به نوچههايش و با عصبانيت داد زد:
- آهاى جواد، سيد احمد، بريد پايين، حال اين مرتيكه پدرسوخته رو بگيريد.
آنچه را كه مىديدم، باوركردنى نبود. ناگهان در برابر چشمان بهتزده همه، در اتوبوس باز شد و سه نفر از نوچههاى گردنكلفت شعبانخان به خيابان پريدند و به جان راننده بيچاره افتادند. اصلًا فرصت دفاع به او ندارند. از دو طرف ماشين، درها را باز كردند و با مشت و لگد به جان مرد بدبخت افتادند.
باورم نمىشد، با شلوار پهلوانى و در برابر چشمان مردمى كه براى پهلوانان و جوانمردان، صفت فتوّت قائل هستند و شاه مردان را مقتداى آنان مىدانند، سه نفر گردن كلفت، مرد بينوايى را كتك مىزدند.
بدون اختيار فرياد زدم:
- اه، نامردا، ولش كنيد. چند نفر ريختيد سر يك نفر؟
اسماعيل جلوى دهانم را گرفت. داد مىزدم، دست و پا مىزدم و اسماعيل با همه قدرتش منو بغل كرده بود و محكم جلوى دهانم را گرفته بود. نوچههاى شعبان بعد از اينكه مرد بيچاره را خونين و مالين كردند، سوار اتوبوس شدند و دوباره كاروان اتوبوسها به راه افتاد.
از شدّت تقلّا بىحال شده بودم، امّا اسماعيل همچنان محكم جلوى دهانم را گرفته بود و رهايم نمىكرد. وقتى كه ديد شل شدم، گفت:
- دستم را از جلوى دهنت برمىدارم، امّا جون آقاجونت چيزى نگو. ديوانه مىخواهى بلايى را كه سر آن مرد بيچاره درآوردند، سر ما هم دربيارند؟ اينها آدمكش و قاتل هستند. مثل آبخوردن سر ما را هم زير آب مىكنند.
بعد به چشمام نگاه كرد و گفت:
- دستم را از جلوى دهنت بردارم، قول مىدهى كه داد و بيداد نكنى؟
با سر جواب مثبت دادم. آرام دستش را از جلوى دهانم برداشت و بازوهايش را از دور شانههايم شل كرد. از شدّت ناراحتى، هقهق گريه مىكردم، نفسم بند آمده بود. باورم نمىشد كسانى كه ادّعاى پهلوانى دارند، با لباس پهلوانان در برابر چشم مردم، چند نفرى، آدم بىگناهى را كتك بزنند.
مىخواستم همانجا از اتوبوس پياده شوم؛ امّا اسماعيل با زبان، آرامم كرد و گفت:
- اينجا نمىشود، بگذار رسيديم استاديوم، دو نفرى فرار مىكنيم. اينجا نمىگذارند پياده بشويم. برايمان بد مىشود.
آنقدر اصرار كرد تا قبول كردم. خدايى شد، لباسهايمان را در ساك دستى به همراه داشتيم.
اتوبوسها در پاركينگ استاديوم، ايستادند و ورزشكاران به ترتيب پياده شدند. خيلىها به خاطر ماجرايى كه اتّفاق افتاده بود، دل و دماغ نداشتند.
به صف شديم و به طرف زمين چمن حركت كرديم. سكّوها و صندلىهاى استاديوم، مثل هميشه مملوّ از جمعيت نبود. عدّهاى را به