ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - پهلوان مسعود كيانتاش (قسمت آخر)
- راست مىگويى؟ خدا به دادم برسد.
مادرم با خنده گفت:
- نه مادرجان، كاريت ندارد. تو كه ديگه بچّه نيستى. همان روز كه عكس تو را در زورخانه شعبان با شاهپور ديد، اوّلش خيلى ناراحت شد؛ امّا بعدش حالش تغيير كرد و گفت:
- پسرم ديگر بزرگ شده، بچّه نيست كه بروم جلويش را بگيرم. خودش بايد تجربه كند و خوب و بد را بفهمهد. فقط از خدا مىخواهم كه كمك كند، هرچه زودتر خودش متوجّه حقيقت بشود.
مادرم سكوت كرده بود. پرسيدم:
- بعدش چى شد؟
سرش را تكان داد و گفت:
- براى اوّلين بار، آن شب گريه بابات را ديدم. فورى از اتاق رفتم بيرون تا چشمش به من نيفتد. وقتى كه برگشتم سر سجّاده بود، داشت نماز مىخواند و براى تو دعا مىكرد تا خدا تو را هدايت كند.
بغض گلويم را مىفشرد. فكر اينكه در اين مدّت، پدرم از همه چيز باخبر بوده و بهروى من نمىآورده، داشت مثل خوره، جانم را مىخورد. اين كار او از هر تنبيهى برايم سختتر بود.
پدرم كه به خانه برگشت، به دست و پايش افتادم و از او معذرت خواستم. دستش را مىبوسيدم و گريه مىكردم. بغض گلويم را مىفشرد، نمىتوانستم حرف بزنم. بالأخره با گريه گفتم:
- آقاجون، حالا مىفهمم شما چى مىگفتيد. همه چيز را فهميدم. حق با شما بود. اينها مشتى آدم بىاصل و نسب و ناجوانمرد هستن. اينها مايه ننگ ورزش پهلوانى هستند.
آقام سرم را نوازش مىكرد و اشكهايم را پاك مىكرد. همه ماجرا را براى پدرم تعريف كردم. وقتى كه داستان فرار از استاديوم را گفتم، مادرم با ناراحتى به صورتش زد و گفت:
- خدا مرگم بده مصطفى! اين چه كارى بود كردى؟ اگر اين ساواكىها لج كنند و به اين بهانه كه جشن چهارم آبان رو خراب كردى، بيايند دنبالت، چه خاكى به سرم بريزم؟
راستش خودم هم از همين مىترسيدم؛ امّا پدرم با خونسردى گفت:
- هيچ غلطى نمىتوانند بكنند. بسپريد دست خودم، مىدونم چهكار كنم.
از فرداى آن روز، برگشتم به زورخانه كوچك محلّه خودمان. حالا قدر آدمهاى نازنين و مهربان محل را مىدانستم.
پخش اعلاميههاى امام، اثر خودش را گذاشته بود. هر روز جمعيتهاى ميليونى مردم در خيابانها، عليه شاه و مزدورانش شعار مىدادند. با اوّلين راهپيمايى مردم، شعبان از مملكت فرار كرد و خيال مادرم راحت شد. كمكم مدرسهها هم تعطيل شد و بچّههاى دانشآموز هم همراه مردم به خيابانها ريختند.
اوّلين روزى كه با يك گروه از بچّهها شروع به راهپيمايى كرديم، پشت «ميدان بهارستان»، گرفتار سربازهاى گارد شديم. خيلىها فرار كردند، امّا من ايستادم و بىتوجّه به مأموران، با آرامش به راهم ادامه دادم.
استوار شكمگندهاى كه ظاهراً فرمانده سربازان بود، رو به من كرد و گفت:
- آقازاده كجا تشريف مىبريد؟!
با خونسردى گفتم:
- از ورزش برمىگردم، مىروم خانه.
نگاهى به پاهايم انداخت و گفت:
- پس چرا كتانى پا كردى؟
با تعجّب پرسيدم:
- مگر كتانى پوشيدن اشكالى دارد؟
استوار خپله با عصبانيت داد زد:
- دارى من را رنگ مىزنى جغله؟ من صدتاى مثل شماها را مىبرم لب آب و تشنه برمىگردانم. اين روزها كتانى چينى علامت سربازهاى خمينيه. همه آنهايى كه مىخواهند بروند راهپيمايى، كتانى مىپوشند. ما هم هر كسى را كتانى پوشيده باشد، مىگيريم. ياالله بندازيدش پشت ريو.
تا آمدم به خودم بجنبم، دو تا سرباز دستهايم را گرفتند و من را داخل ريو انداختند. پشت ريو پر بود از زن و مرد. شايد بيست نفر بيشتر بودند. چند نفر خانم و بقيه پسرهايى هم سن و سال من. با ناراحتى پشت ريو نشستم. لحظه به لحظه به تعداد بازداشتىها اضافه مىشد.
سربازى كه اسلحهاش را روى دوشش انداخته بود، نزديك شد. خيلى آشنا بود، جلوتر كه آمد، شناختمش. مسعود، پسر داش على بود. زل زده بود به بچّههاى داخل ريو. من را كه ديد، شناخت و اشارهاى به من كرد.
سرش را برگرداند و سرگروهبان و سربازانى را كه همراهش بودند، ديد. فاصلهاشان با ما نسبتاً زياد بود. مسعود به طرف من آمد و گفت:
- نترس، هيچ نگران نباش. به بقيه هم بگو. هروقت اشاره كردم، فرار كنيد. اگر دنبالتان كردم و داد هم زدم، نترسيد، در بريد.
چند دقيقهاى مسعود، سرگروهبان و مأموران همراهش را زير نظر داشت. خوب كه سرشان گرم شد، با دست اشاره كرد.
معطّل نكرديم، از پشت ريو پريديم پايين و پا به فرار گذاشتيم. همه فرار كردند. وقتى كه سرگروهبان متوجّه فرار ما شد، مسعود با اسلحه به دنبال ما دويد و مرتّب فرياد مىزد:
- ايست، ايست، اگر نايستيد، تيراندازى مىكنم.
همه بازداشتىها فرار كردند، هركس از طرفى گريخت.
شب كه ماجرا را براى پدرم تعريف كردم، خيلى خنديد و گفت:
- مثل باباش با دل و جرئت و مشتى است.
روز به روز، حضور مردم در تظاهرات خيابانى بيشتر و پايههاى رژيم استبدادى، بيش از پيش متزلزل مىشد.
روز شانزدهم شهريور ماه تا «ميدان آزادى»، راهپيمايى شد. جمعيت ميليونى مردم، موقع برگشتن شعار مىدادند: فردا صبح، هفت صبح، «ميدان شهدا».
معلوم بود فردا صبح، حضور مردم نقش تعيينكنندهاى در سرنوشت انقلاب خواهد داشت. مردم هم مىدانستند كه صبح فردا، مزدوران