ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - پهلوان مسعود كيانتاش (قسمت آخر)
رژيم با تمام قوا، به ميدان خواهند آمد. حتّى شايع شده بود كه قرار است سربازان اسرائيلى را رو در روى مردم قرار بدهند.
صبح هفده شهريور با بچّههاى محل، به طرف ميدان شهدا حركت كرديم. از محلّه ما تا ميدان شهدا، راهى نبود. نزديكىهاى ميدان كه رسيديم، از دور ديدم مرد و زن وسط خيابان موج مىزنند. حضور اين همه جمعيت در راهپيمايى خيابانى، سابقه نداشت و گاردىها گوشه و كنار ميدان، همهجا پخش بودند. دور تا دور ميدان را گرفته بودند. فرمانده نظاميان كه افسر ميانسال بلندقامتى بود، بلندگويى در دست داشت و مرتّب از مردم مىخواست كه متفرّق بشوند. وقتى كه ديد مردم به دستوراتش توجّهى نمىكنند، دسته سربازان خود را در دو صف، روبهروى مردم نگاه داشت. سربازان عرض خيابان را بسته بودند. هراز گاهى هلىكوپترى در ارتفاع خيلى پايين در آسمان شهر پرواز مىكرد. سربازان رديف جلو، به دستور فرمانده به زانو شدند و صف پشت سر، تمام قامت ايستاده بودند. مردم بهتزده به سربازان چشم دوخته بودند. سرباز آخرى كه ايستاده بود، بلند قد و ورزيده بود. كلاهى كه به سر داشت، چهرهاش را پوشانده بود، ولى آشنا به نظر مىآمد. خيلى در چهرهاش دقيق شدم. اشتباه نمىكردم، خودش بود، مسعود، پسر داش على. برايش دست تكان دادم، امّا نگاهم نمىكرد. فرمانده دستور آمادهباش داد. با صداى خشنى فرياد زد:
- دسته به تفنگ، همه به جاى خود، نشانه، هدف مقابل.
مردم بىاعتنا به فرمانده گارد و دستورش، وسط خيابان ايستاده بودند. فرمانده دستور آتش داد؛ امّا هيچكدام از سربازان به دستور او توجّهى نكردند.
بار دوم كه دستور آتش داد، مسعود را ديدم كه به طرف فرمانده برگشت. به سرعت تفنگ را به طرف سر فرمانده نشانه رفت. همه با تعجّب، چشم به سرباز جسوز دوخته بودند و منتظر پايان كار بودند. لحظهاى بعد، صداى هراسناك گلوله بلند شد. گلوله نفيركشان درست به دهان فرمانده نشسته بود و سرش را متلاشى كرد. جسد بىسر، غرق خون وسط خيابان افتاده بود و مثل گوسفندى كه سر از تنش جدا كنند، روى آسفالت خشك، دست و پا مىزد.
مسعود فرياد زد:
- آدمكش ناجوانمرد، دستور آتش مىدهى؟ هموطنهاى خودمان را بكشم؟ فكر كرديد در اين سرزمين ديگر مردى نمانده كه جواب شما را بدهد؟
همه با نگاه، سرباز شجاع را تحسين مىكردند. غرّش رگبار گلوله، توجّه همه را جلب كرده بود. چندنفر درجهدار و افسر به طرف مسعود دويدند و دورهاش كردند. همه مردم براى دفاع از مسعود هجوم آوردند؛ امّا گاردىها موفّق شدند.
مسعود را دستگير كردند و به او دستبند زدند. نگاهش را به من دوخته بود و مىخنديد. اشاره كرد، رفتم جلو. از ترس داشتم قالب تهى مىكردم. تمام تنم مىلرزيد، باورم نمىشد مسعود چنين كارى كرده باشد. با وحشت بهش چشم دوخته بودم. نگاهم كرد و با خنده گفت:
- چته مصطفى؟ چرا خودت رو باختى؟ محكم باش، از هيچى نترس. سلام من را به آقات برسان. به همه رفقا، سلام من را برسان.
مسعود را سوار جيپ ارتشى كردند و به سرعت از ميدان دور كردند. همانطور ايستاده بودم و با حسرت، دور شدن جيپ را تماشا مىكردم. صداى تيراندازى از همه طرف بلند شده بود. گاردىها بىرحمانه تيراندازى مىكردند. كف خيابان پر از جنازه بود. خون از همه طرف فوران مىكرد. با گروهى از مردم به يكى از كوچههاى خيابان هفده شهريور دويديم و خود را از ميدان دور كرديم. عصر آن روز، خبرتيراندازى مسعود در همه شهر پخش شد. همان روز، او را در پادگان تيرباران كرده بودند. چند روز بعد، جسدش را به خانوادهاش تحويل دادند. در اين چند روز، هرجا كه رفتم، بين مردم كوچه و بازار، همهجا فقط صحبت از شجاعت و فداكارى بىنظير مسعود بود. مسعود راستى راستى گل كاشته بود. بهش حسودىام مىشد. در زورخانهها غوغا بود. از طرف رژيم، زورخانه داش على رو بسته بودند؛ امّا در خيلى از زورخانهها براى مسعود، مجلس يادبود و فاتحه گرفتند. در زورخانه محلّه ما هم، مجلس فاتحه برپا بود. همه پهلوانها و پيشكسوتها بودند، داش على هم آمده بود. نگاهش مىكردم، همهاش چشمش به در بود. فكر كردم دارم اشتباه مىكنم، امّا نه؛ خودش بود. آقام بود كه بعد از سالهاى زياد، به زورخانه آمده بود. همه متعجّب بودند. وارد كه شد، كنار سردم مرشد ايستاد و ميكروفون را گرفت و گفت:
- رفقا سلام. امروز داش على، مدال پهلوانىاش را گرفت. مدالى خونين كه نشان لياقت و پهلوانى و جوانمردى و آبروى همه پهلوانان اين مرز و بوم است. حق هم همين بود كه رشيدترين و شجاعترين شهيد انقلاب، از تبار پهلوانان باشد.
رئيس اين ورزش، مسعود عزيز ما و ديگر مسعودها هستند. امروز پهلوان ما، پيشكسوت و مقتداى همه ما، مسعود است. زورخانه جاى مردم ناپاك نيست. اوباشى را كه رژيم شاهنشاهى به سرپرستى اين ورزش گماشته بودند، هيچ جايگاهى در جمع پهلوانان نداشتند و ندارند. در طول تاريخ، هيچ شاهى نتوانسته براى مردم، پهلوان انتخاب كند. انتخاب پهلوان به زور سرنيزه ممكن نيست. اين سنّت و آيين پدران ماست. هميشه پهلوانان را مردم كوچه و بازار و بزرگان اين طريقت انتخاب مىكنند. پهلوان، صاحب طهارت جسم و طهارت نفس است. اوّل پهلوانى، طهارت و عفاف و آخر آن، خدمت به خلق خداست. اين ورزش كه سنّت و آيين پدران ماست، مكتب تربيتى حضرت اميرالمؤمنين (ع) است. پهلوان مال مردم است. رژيم شاهنشاهى و ديگر زورگويان از اسلحه ما نمىترسند، آنها از پهلوانان ما و از ايمان ما مىترسند.
زورخانه به وجود مردانى مثل مسعود زنده است و زنده خواهد ماند و ما ورزش پهلوانى را براى اين مىخواهيم تا جوانانى مثل مسعود، تربيت شوند. تلاش كنيد تا آيين پهلوانى زنده بماند.
چشمم به پدرم افتاد. قطرات اشك از گوشه چشمش مىجوشيد. اوّلين بار بود مىديدم، پهلوان گريه مىكند و از اينكه مردم اشك او را ببينند، ناراحت نيست.