ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - امام و دوستان
على بن محمّد نقى كه مرقدش در قم است (معروف اين است كه مرقد ايشان در سامرّاء عراق است)، سپس حسن عسكرى الزكى (ع) و بعد از او محمّدقائم منتظر (ع) كه از دوازدهمين مىباشد و اين طريق دوازده امامى (اثنى عشرى) در اين زمان است.» (عبدالكريم شهرستانى، پيشين، ج ١، ص ١٥٠.)
[٣٠]. البتّه اين به معناى فراموشى و انكار آن دسته از احاديث مشهور پيامبر (ص) در اشاره به خلفاى اثنا عشر پس از خودش و نيز برخى از رواياتى كه از امامان شيعه، به ويژه امام جعفر صادق (ع) درباره امامان و اوصياى دوازده گانه و حتى معرفى نام آنها رسيده، نيست. گو اينكه احاديث پيامبر (ص) در باب خلفاى اثنا عشر در قرون نخست از شهرت ويژه اى برخوردار بوده، اما ذهنيت مخاطبان اين احاديث هيچ گاه متوجه آنچه بعدا به عنوان امامان دوازده گانه شيعه شناخته شدند، نبوده است. شايد اين ابهام در مصاديق خارجى و عدم توجه به پيامد قوّت بخش آن براى تفكر شيعى بود كه به ترويج اين گونه احاديث عمدتاً در بين محدّثان اهل تسنّن دامن زد و احياناً برخى از آنها در تلاشى ناموفق در پى آن بودند كه اين احاديث را با احتساب برخى خلفاى اموى و يا عبّاسى با خلفاى راشدين منطبق كنند؛ احاديثى از اين دست از طرف امامان عليهم السلام نيز رسيده و آن بزرگان ضمن اشاره به موضوع امامان و اوصياى دوازده گانه، گاهى اسامى و خصوصيات آنها را نيز روشن كرده اند. (محمّد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج ١، ص ٥٣٥ ٥٢٥) با اين حال، اين احاديث نيز داستان ويژه خود را دارند؛ چرا كه به سادگى نمى توان صدور اين احاديث را در فضاى همگانى جامعه و به صورت علنى و آن هم در جوّ تقيّه زده آن روزگار پذيرفت. طبيعى بود كه امامان عليهم السلام با توجه به شرايط سخت سياسى و حسّاسيت خلفا، نتوانند به طور علنى مصاديق خارجى امامت را با نام آنها روشن كنند، بلكه اين كار صرفاً براى عده خاصى و به عنوان اسرار غير قابل فاش انجام مىشده است. از اين رو بود كه گاهى حتّى برخى از اصحاب خاص امامان پس از درگذشت هر يك از امامان، به ويژه از عصر صادقين عليهماالسلام به بعد، در تعيين مصداق واقعى امام، دچار حيرت و اختلاف مىشدند. و نيز شايد عدم نقل اين گونه احاديث در كتاب هاى حديثى قرن سوم و عصر حضور امامان و از طرفى، طرح آنها در جوامع حديثى پس از عصر حضور و شروع غيبت صغرا نيز به همين دليل بوده است. با اين همه، اثبات برخى از جزئيات و جريان هاى تاريخى و موضوعات مورد اختلاف به وسيله احاديث از قوّت چندانى برخوردار نيست.
[٣١]. شريف مرتضى، الفصول المختاره، ص ٣١٨.
[٣٢]. ابو فرج عبدالرحمان بن جوزى، تلبيس ابليس، قاهره، ١٩٢٨، ص ٢٢/ عبدالله فيّاض، پيشين، ص ٩٥.
منبع: مجلّه شيعه شناسى، ش ١.
جامعه بخوان!
هوا تاريك شده بود. سوز سردى مى وزيد و تا عمق استخوان نفوذ مى كرد. مرد هر چه تقلا كرد، نتوانست خود را به قافله برساند. هر لحظه برف سنگين تر مى باريد.
سيّد اين بار محكم تر از قبل شال را دور گردنش بست و نا اميد از همه جا در گوشه اى نشست. با خودش گفت: اينجا مى مانم تا طلوع سپيده صبح و بعد برمى گردم. اما ترس همه وجودش را فراگرفته بود، سرماى آن شب به هيچ كس رحم نمى كرد.
سيّد احمد سرش را كه برگرداند، باغى ديد كه باغبانش مشغول ريختن برف از روى درختان بود. او چشمانش را با دست ماليد، با خودش گفت: حتماً خواب مى بينم، آخر اينجا كجا و اين باغ كجا.
لحظه اى گذشت، باغبان آرام سمت سيّد احمد آمد و گفت: تو كيستى؟
سيّد كه نور اميدى در دلش درخشيد، با صدايى لرزان جواب داد: من از دوستانم جا مانده ام و راه را بلد نيستم. مى شود راه را به من بگوييد؟
باغبان رو به سيّد كرد و به زبان فارسى گفت: نافله بخوان تا راه را پيدا كنى.
ساعاتى گذشت، سيّد احمد نافله اش را تمام كرد. مرد دوباره آمد و گفت: تو هنوز نرفتى؟
سيّد احمد رشتى جواب داد: والله راه را بلد نيستم، چگونه بروم.
- پس جامعه بخوان، مرد اين را گفت و رفت.
سيّد با خودش گفت: آخر من كه زيارت جامعه را حفظ نيستم، حالا چه كنم؟، در اين فكر بود كه انگار ندايى از درونش كلمات زيارت را به يادش مى آورد. هر جمله اى كه مى خواند، جمله ى بعد به خاطرش مى آمد.
سيّد احمد زيارت جامعه كبيره را هم خواند و باز مرد آمد و گفت: تو نرفتى، هنوز اينجا هستى؟
سيّد ديگر طاقت نياورد، بغضش تركى برداشت و اشك در چشمانش حلقه زد و روى گونه هاى سرخش روان شد و گفت: به خدا راه را بلد نيستم، آخر چه طور بروم؟
مرد نگاهى به سيّد انداخت و گفت: پس حالا عاشورا بخوان.
سيّد احمد رشتى اين بار حال خوشى داشت. شروع كرد به خواندن زيارت عاشورا. لعن و سلام را داد و وقتى سر از سجده برداشت، باغبان دوباره آمد.
- تو هنوز اينجا هستى؟
- نه نرفتم، تا صبح هستم.
- من اكنون تو را به قافله ميرسانم.
باغبان بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش رفت و فرمود: پشت من بر الاغ سوار شو.
سيّد احمد رشتى سوار الاغ شد و عنان اسبش را هم كشيد تا راه بيفتند. اما هر چه تلاش مى كرد اسب تكان نمى خورد.
مرد نظرى كرد و گفت: عنان اسب را به من بده، پس بيل را به دوش چپ گذاشت، و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتادند.
مرد دست خود را بر زانوى سيّد احمد گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نميخوانيد؟
و بعد سه مرتبه فرمود:
نافله، نافله، نافله
و باز فرمود: شما چرا عاشورا نميخوانيد؟ و سه مرتبه فرمود:
عاشورا، عاشورا، عاشورا
و بعد فرمود: شما چرا جامعه نميخوانيد؟
جامعه، جامعه، جامعه
چند قدمى كه رفتند مرد برگشت و گفت: اينان دوستان شما هستند كه در كنار نهر آبى فرود آمده، مشغول وضو براى نماز صبح هستند.
سيّد احمد از الاغ پياده شد مىخواست سوار مركب خود شود ولى نتوانست. مرد از الاغ پياده شد و بيل را در برف فرو برد و سيّد را بر مركب نشاند و سر اسب را به سمت دوستان سيّد برگرداند.
در آن حال سيّد با ابروان در هم گره كرده به فكر فرو رفت و با خودش گفت: اين مرد كه بود كه با من به زبان فارسى حرف زد؟ مردمان اين منطقه كه همه تركاند و مسيحى، پس چرا او مرا به خواندن نافله و جامعه و عاشورا سفارش كرد؟ اصلًا چرا اين قدر زود مرا به دوستانم رساند؟
سيّد احمد در اين افكار بود، سر كه برگرداند، مرد رفته بود.
منبع: نجم الثاقب، ص ٤٦٤، حكايت ٧٠ اين حكايت را مرحوم حاج شيخ عباسى قمى در مفاتيح الجنان بعد از زيارت جامعه كبيره نقل نموده است.
بازنويسى: محدثه نصرت خوارزمى
امام و دوستان
بزنطى مىگويد: من از كسانى بودم كه به امامت موسى بن جعفر (ع) اعتقاد داشتم؛ ولى درباره امامت حضرت رضا (ع) در حال ترديد بودم. نامهاى به حضرت نوشتم و از چند مسئله سؤال كردم؛ ولى مهمترين مسئلهاى را كه در نظر داشتم بپرسم، از يادداشت آن غفلت نمودم. جواب همه آن مسائل آمد و در آخر نامه اضافه فرموده بودند كه مهمترين مسئله خود را فراموش كرده بودى. من به امامت آن مولا معتقد شدم. بعد خدمت امام (ع) رسيدم و عرض كردم: مايلم مواقعى را كه از طرف دشمنان برايم خطرى نيست راهنمايى بفرماييد تا به منزل شما بيايم. يك روز نزديك غروب امام (ع) مركب سوار خود را برايم فرستاد و من به حضورش رسيدم. نماز مغرب و عشاء را با ايشان خواندم و بدون اينكه من تقاضا كنم شروع نمودند از مشكلات و مسائل يك به يك پرده برداشتن و من يادداشت كردم. مدّتى از شب گذشت. در اين موقع امام (ع) رو به غلام نمود و فرمود: «همان رختخوابى كه خودم مىخوابم بياور تا بزنطى در آن بخوابد.» از دلم گذشت كه كسى در دنيا مانند من نيست. امام (ع) وسيله خود را برايم فرستاد و خدمتش رسيدم و پهلويم نشست. سپس اين همه دربارهام لطف نمود. امام فرمود: «احمد! مبادا افتخار كنى بر دوستان خود به واسطه اين كار، صعصعة بن صوحان مريض شد، اميرالمؤمنين (ع) به عيادتش رفت، خيلى نسبت به او لطف نمود. دست مباركش را بر پيشانىاش گذاشت. وقتى مىخواست حركت كند فرمود: صعصعه مبادا بر دوستان خود به واسطه اين كار من افتخار كنى «من اين كارها را كه انجام دادم از اين جهت است كه وظيفه خود مىدانم.»
امام طبق سيره الهى به نحو احسن از مهمان پذيرايى نمود و هنگامى كه ديد فكر منحرفكنندهاى به ذهن بزنطى آمد، به او هشدار داد كه درباره كار من بر ديگران مباهات نكنى؛ زيرا امام وظيفه دينى خود را انجام داده است. ژ
\*\*\*
موسى بن سيّار مىگويد:
با حضرت رضا (ع) بودم. نزديك ديوارهاى طوس ناله و گريهاى شنيدم، جستوجو كردم تا علّت را دريابم. چشمم به جنازهاى افتاد كه مىآوردند. در همين موقع حضرت رضا (ع) از اسبش پياده شد و به طرف جنازه آمد، آن را بلند نمود و چنان به جنازه چسبيده بود، مثل بچّهاى كه به مادرش مىچسبد. آنگاه رو به من نمود و فرمود: «هر كسى جنازه يكى از دوستان ما را تشييع نمايد، از گناه پاك مىشود. مثل روزى كه از مادر متولّد شده است.» بالأخره جنازه
را كنار قبر گذاشتند، امام (ع) مردم را يك طرف كرد تا ميّت را مشاهده نمود. دست خود را بر سينهاش گذاشت و فرمود: «فلانى به تو بشارت بهشت مىدهم. ديگر بعد از اين ناراحتى نخواهى داشت.»
عرض كردم: فدايت شوم! مگر اين مرد را مىشناسى؟ اينجا سرزمينى است كه تاكنون در آن گام ننهادهاى. فرمود: موسى! مگر نمىدانى اعمال شيعيان هر صبح و شام بر ما عرضه مىشود: «اگر كوتاهى در اعمال كرده باشد از خداوند درخواست مىكنم بگذرد، از او و چنانچه كار نيكى انجام داده باشد درخواست پاداش براى او مىنمايم.»
منبع:
ماهنامه زائر، سال پانزدهم، شماره يازدهم، ش ١٧٠.