ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - غريب خراسان
برتر است، خداوند دستور داده است كه مؤمنان دور كعبه طواف كنند. پس مكانهايى وجود دارد كه خداوند دوست دارد در آنها او را ياد كنند و از او چيزى بخواهند. من هم دوست دارم كه در اين گونه مكانها [كه نمونهاى از آن كربلاست] برايم دعا شود.»
سپس امام (ع) خطاب به من فرمودند:
«اى ابوهاشم! چرا اين مطالب را به على بن بلال نگفتى؟» من در پاسخ عرض كردم: «فدايتان شوم! اگر من نيز به اين خوبى اين نكات را مىدانستم، به طور حتم آنها را به او مىگفتم و در مورد دستور شما چون و چرا نمىكردم».[١]
تسليم بودن در برابر ولايت اهل بيت (ع)، شرط پذيرش دعا از سوى خداوند است
اگر چه هرگونه توجّهى به پروردگار عالم تأثيرى انكارناپذير دارد؛ ولى اين نكته را نيز بايد در نظر گرفت كه براى وارد شدن به هر جا و كسب توفيق كامل در هر كار، بايد از راه آن وارد شد. قرآن مجيد در اين زمينه مىفرمايد: «وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».[٢]
بهترين راه در زمينه دعا و توسّل، راههايى است كه اهل بيت عصمت و طهارت (ع) خود به ما نشان دادهاند و آن، پذيرفتن ولايت آنها و تلاش و كوشش خالصانه در اين راه است. محمّد بن مسلم، از اصحاب امام باقر و امام صادق (ع)، در حديثى نقل مىكند:
از امام (ع) پرسيدم: كسى را مىشناسيم كه در عبادت، خضوع و خشوع بسيار دارد؛ ولى امامت شما را نپذيرفته است؛ آيا عبادتها و كوششهاى دينى او به حالش سودى دارد؟ امام (ع) در پاسخ فرمودند: «اى ابامحمّد! مثال ما اهل بيت، مثال آن خاندانى است كه در بنى اسرائيل بودند كه هر گاه چهل شب به درگاه خدا راز و نياز مىكردند، دعايشان به اجابت مىرسيد؛ ولى يكى از آنها چهل شب عبادت و راز و نياز كرد و دعايش مستجاب نشد. آن شخص نزد حضرت عيسى (ع) رفت و گلايه كرد و از آن بزرگوار خواست كه براى او دعا كنند. حضرت عيسى (ع) وضو گرفتند و نمازى خواندند و براى آن شخص دعا كردند. پس از آن، خداوند به پيامبرش وحى فرمود: «بنده من از غير آن درى كه بايد نزدم آيد، آمد و دلش به نبوّت شما ثبات و قرار نداشت و به همين دليل دعايش مستجاب نگرديد.»
اين حديث شريف نشان مىدهد كه اعتقاد كامل و يقين استوار به پروردگار عالم، پيامبر گرامى (ص) و ائمه اطهار (ع)، شرط لازم براى استجابت دعاست و بدون باور داشتن ولايت اهل بيت (ع)، استجابت دعا با مانع روبهرو خواهد شد.
انگشتى كه براى اهل بيت (ع) قلم مىزند بايد شفا بخش باشد
نقل است زمانى فرزند محدّث كبير، مرحوم آيت الله حاج شيخ عبّاس قمى، صاحب كتابهاى متعدّد علمى و كتاب مشهور «مفاتيح الجنان»، دچار عارضه بسيار سختى مىشود و آقايان پزشكان از معالجه او نوميد مىشوند. خبر به حاج شيخ عبّاس قمى مىرسد؛ ايشان در همان حال، انگشت خود را در استكان چاى مىزنند و مىگويند: اين را به فرزندم بدهيد، بخورد. اطرافيان همين كار را انجام مىدهند و بيمارى فرزند ايشان رو به بهبود مىرود. از مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى مىپرسند: بر آن چاى چه دعايى خوانديد، كه اين همه اثر داشت؟ ايشان در پاسخ مىگويند: اگر انگشتى كه يك عمر در مسير اهل بيت (ع) قلم زده است؛ چنين اثرى نمىداشت، بايد آن را قطع مىكردم.
پىنوشتها:
[١]. ابن قولويه، كامل الزيارات، ص ٢٧٣؛ مجلسى، بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٢٢٤.
[٢]. سوره بقره (٢)، آيه ١٨٩.
غريب خراسان
مأمون كه از شدّت خشم صورتش سرخ شده بود، پياپى جام را سر مىكشيد تا شايد آتشى كه در درونش شعله مىكشيد، خاموش شود. او كه خيلى سعى داشت بر خودش مسلّط باشد و خودش را مهربان نشان دهد؛ با قدمهاى شتابان و كوتاه طول و عرض تالار را طى مىكرد. ناگهان فكرى به ذهنش رسيد رو به سوى امام رضا (ع) كرد و گفت: شما مىخواهيد ولايت عهدى مرا نپذيريد تا مردم بگويند در دنيا زاهدى؟ على بن موسىالرّضا (ع) آرام ايستاده بودند و غم غربت چهرهشان را پر كرده بود. امام كه دليل اين همه اصرار مأمون را خوب مىدانستند در جواب گفتند: قصد تو اين است كه مردم بگويند من از دنيا پرهيز نكردهام؛ بلكه دنيا از من پرهيز كرده است كه اينگونه به طمع ولايتعهدى خلافت را پذيرفتهام. مأمون كه از شدّت عصبانيّت نفس نفس مىزد و اعصابش از اين همه بىتفاوتى امام به هم ريخته بود. خسته از آن همه اصرار گفت: اگر ولايتعهدى مرا نپذيريد، شما را مجبور مىكنم. سپس آب دهانش را قورت داد و در حالى كه دندانهايش را روى هم مىساييد با غيظ فرياد زد: اگر انجام نداديد گردن شما را خواهم زد. على بن موسىالرّضا (ع) فرمودند: «خداوند مرا نهى كرد كه به دست خود، خود را هلاك نمايم و اگر تو چنين اراده كردهاى من ولايتعهدى را مىپذيرم، به شرطى كه نه كسى را سر كار بياورم و نه كسى را بركنار كنم. هيچ رسم و روشى را برهم نزنم و از دور ناظر باشم و اگر مشورتى با من شد؛ پاسخ گويم. مأمون با شنيدن اين كلمات آرام شد و نفس راحتى كشيد و شادمان خنديد و دست بر دست كوبيد. دندانهايش در نور چراغ پيهسوز درخشيد.
حالا هم مىتوانست از علاقه مردم نسبت به امام به نفع خود استفاده كند و هم كينهاى را كه مردم از پدرش هارون به دليل زندانى كردن و شهادت موسى بن جعفر به دل داشتند را با اين احترام ظاهرى به فرزند موسى بن جعفر (ع) از دلها بزدايد.
او كه به خون امام تشنه بود، با اجراى نقشه شومش به هدفش نزديكتر شده بود.
منبع: ماهنامه زائر، ش ١٧٠، ص ١١.