ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - نگهبان خيمه ها
نگهبان خيمهها
مىخواستند بيرونش كنند. هيچ كدام از اهل هيئت راضى نبودند كه يك لات و شرور معروف، هيئت آنها را بدنام كند. هر شب كه به مجلس عزادارى مىرفت، نگاههاى نه چندان مهربان عزاداران را حس مىكرد. رئيس هيئت بيشتر از اين ناراحت بود كه چه كار حرامىكرده است كه يك شراب خوار معروف، مراسم عزادارىاش را نجس مىكند.
بالأخره صدايشان درآمد. يك شب كه رسول ترك دوباره به هيئت رفت، حس كرد جَو متفاوت است. عدّهاى جمع شده بودند و راجع به موضوعى حرف مىزدند. پس از دقايقى، جوانى از آنها جدا شد و به سمت او آمد. رسول با لبخندى از او استقبال كرد. جوان كه خود را فرستاده مسئول هيئت معرفى كرد، با صراحت به او گفت كه از مجلس بيرون برود و ديگر به آنجا برنگردد. از چهره رسول ترك معلوم بود كه چقدر ناراحت و عصبانى است. همه انتظار داشتند كه مثل هميشه عربدهكشى كند و دعوا راه بياندازد؛ امّا او آرام از جايش بلند شد. بدون هيچ شكايتى آنجا را ترك كرد و مستقيم به سمت خانهاش رفت. ارادتش به امام حسين (ع) مانع اين بود كه از دوستدارانش كينه به دل بگيرد. تمام فكرش اين بود كه از فردا به كدام هيئت برود كه راهش بدهند ...
صبح خيلى زود بود. صداى در، به شدّت تمام در خانه پيچيد. رسول مضطرب و ترسان به سمت در رفت. در را كه باز كرد، خشكش زد. كسى را ديد كه اصلًا انتظارش را نداشت. مسئول هيئت!
مرد تا رسول را ديد، او را در آغوش كشيد. بوسيد و احوالپرسى كرد. رسول دليل اين رفتار متناقضش را نفهميد. اوّل او را بيرون كردند و حالا صبح به اين زودى آمدهاند و احوالش را مىپرسند! پرسيد چه شده؟ مرد فقط گفت كه او را ببخشد و از امشب فقط به هيئت آنها برود. رسول گفت: مگر در اين چند ساعت چه اتّفاق خاصّى افتاده كه او آنقدر تغيير نظر داده است؟ مرد هم خيلى مختصر گفت كه ديشب خوابى ديده است كه نظرش را برگردانده؛ امّا وقتى اصرارهاى رسول را ديد، شروع كرد به تعريف كردن:
در شبى تاريك در صحراى كربلا بودم. خيمهها و ياران امام حسين (ع) يك طرف و خيمههاى يزيديان هم يك طرف ديگر بود. تصميم گرفتم به سمت خيمههاى امام (ع) بروم. هنوز چند قدم نرفته بودم كه سگى مانعم شد. آن سگ، با پارسها و حملههاى خود، مانع ورود غريبهها به خيمهها بود. بالأخره با سگ درگير شدم. به سختى مىخواستم خودم را از او جدا كنم كه ناگهان چيز عجيبى ديدم. رسول! من يك دفعه متوجّه شدم كه سر و صورت آن سگ، سر و صورت توست. در واقع اين تو بودى كه در حال پاسدارى از خيمههاى اباعبدالله (ع) بودى ...
رسول شروع به گريه كرد. او نالهكنان از مسئول هيئت مىپرسيد: راست مىگويى؟ يعنى واقعاً من سگ نگهبان خيمههاى امام حسين (ع) بودم؟ ... از اين لحظه به بعد من سگ حسينم ... خودشان مرا به سگى قبول كردهاند ...
بعد از اين خواب، حال رسول طورى شد كه در هيئتها و دستههاى عزادارى، ديدن وضع رسول هر شخصى را به گريه مىانداخت.
با هم قرار گذاشتند كه هر كس زودتر فوت كرد، به خواب ديگرى بيايد و بگويد كه اين گريهها، چه فايدهاى برايشان داشته و خواهد داشت.
حاج سيّد محمّد زعفرانچى، براى فرزندش آقا سيّد على و عدّهاى ديگر تعريف كرده بود:
شبى در نجف، خواب ديدم كه به تنهايى در خيمهاى نشستهام. ناگهان خودرويى از دور آمد كه مردى عرب راننده بود و رسول ترك هم كنار او نشسته بود. وقتى ماشين به من رسيد، رسول پايين آمد و سمت من آمد و به زبان تركى گفت: حاج سيّد محمد! به جدّهات حضرت زهرا (س) قسم، خانم خودشان آمدند و مرا بردند» بعد به سرعت دوباره سوار ماشين شد و دور شد.
وقتى از خواب بيدار شدم، نفهميدم معنى خوابم چيست. بعدها فهميدم كه آن شب، شب وفات رسول ترك بود ...
آن شب، آخرين شب حيات رسول بود. حاج اكبر آقاى ناظم، كنار او ماند. رسول هر از چند گاهى رو به او مىكرد و با همان لهجه شيرين تركى مىگفت: قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم ...
حاج اكبر آقا، با شناختى كه از او داشت، ديگر كمكم باور كرد كه رسول رفتنى است. بالأخره لحظه آخر رسيد. حاج اكبر آقا در آن لحظات شاهد بود كه يك دفعه، يك وجد و شادمانى رسول را فرا گرفت. بعد او با يك شور و حالى خاص، با صداى بلند گفت: آقام گلدى آقام گلدى ... (آقايم آمد، آقايم آمد ...) و بعد، با رويى باز، چشمهايش را براى هميشه بست ...
رسول ترك، در پنجم اسفند سال ١٢٤٨ ه. ش. در «تبريز» به دنيا آمد. پس از فراز و نشيبهاى بسيار، راه امامان (ع) را پيش گرفت و تا آنجا پيش رفت كه به يك فرد مقرّب تبديل شد. روحش شاد.
منبع:
تمام مطالب، از كتاب «رسول ترك، آزاد شده امام حسين (ع)» استخراج شده است. (با تغيير نثر)
پژواك