نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١٣٤ - امير المؤمنين
حسين و همه اولاد و برادرانش و بنى هاشم نزد او آمد و بر او وارد شد وقتى چشم عايشه بر او افتاد با ساير زنانى كه همراهش بودند فريادى كشيد و گفت: اى كشنده دوستان.
امير المؤمنين ٧ در جواب فرمود: اگر من كشنده دوستان بودم هر كه را در اين خانه است مىكشتم. و به يكى از اتاقها اشاره كرد كه مروان بن حكم و عبد اللّه بن زبير و عبد اللّه بن عامر و گروهى از بنى اميه در آن خلوت كرده بودند! كسانى كه همراه امام ٧ بودند با شنيدن اين سخن او دست به قبضه شمشير بردند زيرا ترسيدند كه آنها ناگهان از اتاق بيرون آيند و بر ايشان يورش برند.
پس از سخنانى كه ميان آنها رد و بدل شد عايشه گفت: آن چه شد، گذشت ولى الان دوست دارم با تو باشم شايد در جنگ با دشمنانت حاضر شوم.
امير المؤمنين فرمود: «نه بلكه به همان خانهاى برگرد كه رسول خدا در آن تو را ترك كرد».
سپس عايشه از او خواست به خواهر زادهاش عبد اللّه بن زبير امان دهد و امير المؤمنين ٧ پذيرفت. حسن و حسين ٧ نيز درباره مروان صحبت كردند و امام به او هم امان داد.[١]
[١] مسعودى در مروج الذهب( ٢، ٣٧٨) مىگويد: على ٧ به وليد بن عقبه و فرزندان عثمان و ديگر بنى اميه و تمام مردم امان داد و در روز جنگ ندا داد كه هر كس سلاحش را بياندازد و هر كس به خانهاش برود در امان است.
بعد از جنگ زنى از عبد القيس بيرون آمد و در ميان كشتهها مىگشت كه ناگهان جنازه دو پسرش را يافت و همسر و برادرانش نيز پيش از آمدن على ٧ به بصره كشته شده بودند او با ديدن جنازه پسرانش اين اشعار را خواند:
\sُ شهدت الحروب فشيبتنى\z فلم ار يوما كيوم الجمل\z\E\sُ اضرّ على مومن فتنة\z و اقتله لشجاع بطل\z\E\sُ فليت الظعينه فى بيتها\z و ليتك عسكر لم ترحل\z\E