نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١١٩ - كشته شدن زبير
او گفت: بازگشت ما به سوى خداست و هر چه بخواهد مىكند.
امير المؤمنين ٧ فرمود: يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ.[١] زبير با پشيمانى بازگشت[٢] و امير المؤمنين ٧ خوشحال و شادمان نزد اصحابش آمد آنها پرسيدند: اى امير مؤمنان آيا بى سلاح به نبرد زبير رفتى در حالى كه او غرق در سلاح بود مگر شجاعت او را نمىدانى؟
فرمود: بلى مىدانم ولى او قاتل من نيست مرا مردى گمنام غافلگيرانه مىكشد.
كشته شدن زبير
از آن پس زبير به سوى وادى السباع[٣] بازگشت كه احنف بن قيس با گروهى
[١] سوره نور، ٢٥.
[٢] و گفته شده: زبير وقتى از تصميم خود بر جنگ برگشت كه شنيد عمار بن ياسر با على است و شنيده بود كه پيامبر گفته بود:« عمار، تو را گروهى سركش مىكشند». نك: الكامل فى التاريخ، ٣، ٢٤٠.
[٣] وادى السباع: ناحيهاى بين بصره و مكّه است كه تا بصره پنج ميل فاصله دارد و زبير بن عوام در آن جا كشته شد. معجم البلدان، ٥، ٣٤٣.
شيخ مفيد بعضى از روايتهاى نقل شده درباره قتل زبير را بيان كرده و مىگويد: مفضل بن فضاله از يزيد بن هاد و او از محمّد بن ابراهيم نقل كرده است: زبير با اسبش به نام ذالخمار گريخت تا به ناحيه سفوان رسيد و بر عبد اللّه بن سعيد مجاشعى و ابن مطرح سعدى گذر كرد آنها گفتند: اى حوارى رسول خدا تو در ذمه ما هستى و دست كسى به تو نمىرسد زبير به سوى آنها رفت و همراهشان حركت كرد در همين حال مردى نزد احنف بن قيس آمد و گفت: مىخواهم رازى را به تو بگويم نزديك بيا. احنف به او نزديك شد و مرد گفت: زبير گريخته است و من او را در ميان دو مرد از بنى مجاشع و منقر ديدم به گمانم قصد رفتن به مدينه را دارد. احنف با صداى بلند گفت: اگر او زبير باشد چه كنم. ميان مسلمانان فتنه انداخت تا بر روى يكديگر شمشير كشيدند حال قصد دارد به سلامت به مدينه باز گردد. ابن جرموز چون اين سخن را شنيد همراه مردى به نام فضاله بن محابس برخاست آنها مىدانستند كه احنف به جهت ناخشنودى از سلامتى زبير و علاقهاى كه به كشته شدن او دارد اين سخن را با صداى بلند گفت سپس به دنبال زبير به راه افتادند. كسانى كه همراه زبير بودند آن دو را ديدند و به زبير گفتند: اين ابن جرموز است و ما از او بر جان تو مىترسيم زبير به آنها گفت من ابن جرموز را كفايت مىكنم و شما ابن محابس را. عمير بر زبير حمله برد و وقتى زبير بر او يورش برد فرياد زد: فضاله به من كمك كن كه او مرا مىكشد فضاله به كمكش آمد و ابن جرموز بار ديگر بر زبير حمله كرد و او را كشت و سرش را بريد.
نك: مصنفات شيخ مفيد، ١، ٣٨٧.