نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١١٨ - احتجاج امير المؤمنين
عبد اللّه گفت: كفاره قسمت را بده تا كه زنان قريش از تو سخن نگويند. تو ترسيدهاى ولى تو كه ترسو نبود! زبير گفت: راست گفتى، مكحول غلامم را به كفاره اين سوگندم آزاد كردم.
سپس نيزهاش را بلند كرد و به سرعت به سوى سپاه امير المؤمنين تاخت.
امير المؤمنين ٧ به سپاهيان دستور داد: براى او راه باز كنيد كه او در تنگنا افتاده است.
زبير مدتى در ميانه ميدان به چپ و راست تاخت و صفها را شكافت تا به وادى السّباع رسيد سپس به نزد اصحابش بازگشت و بار دوّم و سوم حمله برد و به پسرش گفت: واى بر تو ديدى چه كردم آيا اين نشانه ترس است؟
عبد اللّه گفت: هرگز، با آن چه تو كردى عذرت را مىپذيرم.
در روايت ديگرى آمده است وقتى كه امير المؤمنين ٧ از لشكر بيرون آمد تا زبير را فرا خواند بدون سلاح آمد ولى زبير در حالى كه زرهى بر تن داشت آهسته پيش آمد.
امير المؤمنين ٧ به او گفت: اى ابا عبد اللّه به جانم قسم كه سلاح و سپاهى تدارك ديدهاى آيا براى خداى عز و جل هم بهانه و عذرى فراهم كردهاى؟