نبرد جمل (ترجمه وقعة الجمل) - المدنی، ضامن بن شدقم - الصفحة ١١٧ - احتجاج امير المؤمنين
|
اخترت عارا على نار مؤحجّجة |
الى خلق بها قوم من الطّين |
|
«ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند ترجيح دادم».
|
نادى علىّ بامر لست اجهله |
عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين |
|
«على نكتهاى را گفت كه خود مىدانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود».
|
فقلت: حسبك من عذل ابا حسن |
فبعض هذا الذى قد قلت يكفينى |
|
«گفتم ابو الحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آن چه گفتى مرا بسنده است».
وقتى زبير به سپاه بازگشت عايشه از او پرسيد: اى ابا عبد اللّه پشت سرت چه باقى گذاشتى؟
او گفت: به خدا سوگند، در ايام شرك و به روزگار اسلام در ميان جنگى نايستادم و در معركهاى حاضر نشدم جز آن كه در آن بصيرت و آگاهى داشتم اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم.
پسرش عبد اللّه به او گفت: پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى؟
زبير جواب داد: بله به خدا قسم، على حديثى از رسول خدا را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مىكنم تا خدا آن چه بخواهد انجام دهد.
عبد اللّه گفت: مىبينم كه از سپاهيان بنى هاشم مىگريزى چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مىكنند.
زبير در جواب گفت: واى بر تو، مرا به جنگ با او تحريك مىكنى ولى من سوگند خوردهام كه هرگز با او جنگ نكنم.[١]
[١] حارث بن فضل از عبد اللّه اغر روايت كرده كه زبير در آن روز به پسرش گفت: واى بر تو در هيچ حالى ما را رها نمىكنى به خدا تو ميان ما را بريدى و در الفت بين ما جدايى انداختى با مصيبتى كه با اين لشكر كشى بدان مبتلا شدم هر كس خلافت را به دست گيرد و به آن قيام كند من سر سپرده او نيستم.
به خدا هيچ كس نمىتواند به جاى عمر بن خطاب بر خيزد چه كسى مىتواند جانشين عمر بن خطاب شود؟ و اگر به سيره عثمان عمل كنيم كشته مىشويم پس، از اين كار و لشكر كشى چه نتيجهاى مىگيريم؟
پسرش عبد اللّه گفت: آيا على را رها مىكنى كه بر امر خلافت مسلط شود؟ در حالى كه مىدانى او بهترين اهل شورى نزد عمر بود و وقتى مجروح شده بود به اصحاب و اهل شورا گفت: واى بر شما در اين كار على را به طمع بياندازيد كه شكاف عظيمى در اسلام پديد نمىآورد. ولى شما او را ناتوان ساختيد و بر مردى ديگر اتفاق نظر كرديد.
نك: مصنفات شيخ مفيد، ١، ٢٩٩.