لهوف منظوم یا معارج المحبة (منظوم فارسی لهوف) - سید بن طاووس - الصفحة ٦٠ - جنگجوئى و جانبازى وهب
|
به ميدان اندر آمد شير كلبى |
نبرد آورد با كفّار حربى |
|
(١)
|
ز خود بگذشته بودى گرم پيكار |
كه ناگه دست و تيغش رفت از كار |
|
|
مشبّك شد تن آن تازه ايمان |
نگون آمد ز زين بر خاك ميدان |
|
|
سرش برداشتند آن قوم بيدين |
سوى مامش فكندند از ره كين |
|
|
عجوز آن سرگرفت و گشت مسرور |
كه مادر گشت راضى از چنين پور |
|
|
فكند آن سر، دوباره سوى ميدان |
كه اين سر دادهام در راه جانان |
|
|
دوباره برنگردد در بر من |
چه ميشد گر فدا مىشد سر من؟ |
|
|
رگ عشقش به جنبيد از حمايت |
نمود آهنگ جنگ آن جماعت |
|
|
ستون خيمه از جان كند آن زال |
خجل زان زال آمد رستم زال |
|
|
رجز برخواند چون مردان كارى |
نمود از شهريار عشق يارى |
|
|
چو عشق از بهر كين مركب جهاند |
سپاه مرد و زن از هم نداند |
|
|
جزاك الله به گفتش شاه عشّاق |
به جاى خويش آمد، زال مشتاق |
|
|
عروس از خيمه سوى رزمگه تاخت |
به روى نعش شوهر خويش انداخت |
|
|
يكى را گفت سردار بد اختر |
كه ملحق ساز اين زن را به شوهر |
|
|
به يك ضربت رسانيد آن منافق |
تن مهجور عذرا را به وامق |
|
|
چو شد كلبى سوى جنّت روانه |
بيامد سود از غم و رنج زمانه |
|