علوم و معارف قرآن و حدیث - علوم و معارف قرآن و حدیث - الصفحة ٤٧
علم
يکي از مترادفات اين مجموعه، با تسامح، «علم» است. علم بر معلومات محقق ميشود[٩٦] و نيز بر محکمات و بديهيات دلالت و به همين سبب با شعر و مترادفاتش تفاوتي بنيادي دارد. در مرزبندي علم، اموري قرار دارند که کاملاً مشخص و روشناند و براي توصيفشان از جملات خبري _ داراي قابليت صدق و کذب _ و بدون ابهام استفاده ميشود؛ در حالي که اصطلاح إشعار قلب داراي صنايع ادبي است و لذا از جملات انشايي بهره ميبرد؛ گرچه در اين کسوت، قصد ابلاغِ اصلي مهم و بنيادين را دارد. به علت روشن بودن مطلب، اين ريشه تنها در معجم مقاييس اللغة بررسي شد: «علم نقيض جهل است و بر امور محکم و بديهي دلالت دارد.»[٩٧] بر همين پايه، ميتوان دريافت که جنس ريشه علم با شعر يکسان نيست. ضمن اينکه با قلب نيز همراه نميشود.
درک
رسيدن چيزي و همچنين رسيدن اول به آخر چيزي معناي ريشه درک است که تحقق آن با شرط يا لوازمي همراه است. ضمن اينکه زماني ميتوان از اين ريشه استفاده کرد که درباره موضوع، سبقه و پيشينيه وجود داشته باشد: «الادراك قد يكون لما يسبقك.» و «انما يقال أدركت الرجل اذا سبقك.»[٩٨] و تأکيد بيشتر آن بر رسيدن است: «و أصل الادراك في اللغة بلوغ الشيء.»[٩٩] بر اساس توضيحات عسکري و ابنفارس[١٠٠] ميتوان چنين نتيجه گرفت که ريشه درک در زمان و موقعيتي ميتواند مورد استفاده قرار گيرد که شرطش منظور و محقق شده باشد که همان بلوغ و پيشينه است؛ در غير اين صورت، بلامحل است. اين ريشه نيازمند به امر ديگري مانند لحوق است که بتواند به منصه ظهور برسد. نکته قابل توجه اينکه درک بر امور قابل ديدن، شنيدن و... نيز افاده ميشود، ولي در ريشه شعر، چنين شرطي موجود نبوده و بلاقيد است و ترکيب آن با قلب صرفاً بر امور غير مادي دلالت دارد. از بابت داشتن واسطه هر دو مشترکاند؛ شعر به سبب مشاعر و حواس کسب علم ميکند،
[٩٦]. همان، ص٩٣.
[٩٧]. معجم مقاييس اللغة، ج٤، ص١١٠.
[٩٨]. الفروق في اللغة، ص٨٣.
[٩٩]. همان.
[١٠٠]. «الدال و الراء و الكاف أصلٌ واحد، و هو لُحوق الشّىء بالشىء و وُصوله إليه» (معجم مقاييس اللغة، ج٢، ص٢٦٩).