انه الحق - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٦٥ - بيان استاد علامه شعرانى در شرح لا يشمل بحد ولا يحسب بعد
محدوده اى ندارد كه خاصيت خود را دارا باشد و خاصيت ديگران را نداشته باشد , و او هم در عرض ساير ممكنات كه مى گوييم اجناس موجود مختلف است : انسان , درخت , ياقوت , زمرد , الماس , ملائكه , يكى هم خدا , كه هر يك خواصى دارند جداى از هم , خداى تعالى هم خواص و حدودى داشته باشد غير از آنها .
دليل و تقريب اين مطلب به ذهن اگر چه قدرى دقيق است , اولا رجوع به خود كنيم مى بينيم ما مركب هستيم از اعضاى مختلفه چشم و گوش و دست و پا و زبان و بينى و غيره و هر يك از اعضا حد و خاصيت معين دارد مثلا چشم فقط مى بيند اگر بخواهى با چشم بفهمى غذاها چه مزه مى دهد ممكن نيست . گوش فقط مى شنود اگر بخواهى شكل صاحب صدا را بدانى با گوش ممكن نيست چون كار گوش چيز ديگر است . و همچنين از زبان كار چشم نمى آيد وقتى غذا را به زور در دهن شما كردند فقط مزه را مى فهمى .
و هكذا قلب به منزله امام است در عالم و روح را كه ملاحظه كنيد مى بينيد اولا يك عضو محدود عليحده نيست هيچ نمى توان گفت جان در كجاى انسان است و با اينكه يك عضو عليحده نيست در محل چشم چشم است يعنى در چشم هست و در گوش هست و در دست و پا و غيره تمام حاضر است بطورى كه اگر يك عضو عليحده ممكن نبود اينطور مسلط بر تمام اعضا و جوارح باشد چون خاصيت او منحصر به يك خاصيت معين نيست و حد محدودى ندارد لذا در همه جاى بدن هست و تمام خاصيات و كارهاى اعضاى