فرسان الهيجاء - المحلاتي، الشيخ ذبيح الله - الصفحة ٤٧٨ - سلالة النبوّة عليّ الأكبر عليهالسلام
|
هوش زسر دل زدست روح پيكر |
گفت که اى نور حق سليل پيمبر |
* * *
|
اذن بده تا که من زصفحه هيجا |
خاک زمين را کشم بچشم ثريا |
|
|
برکنم از پيش هر چه لشکر اعدا |
خسرو دينش به بر کشيد وبگفتا |
روح روان نور ديده زيب بر وبر
* * *
|
تا زنهالى چنين چو مهر درخشان |
کز رخ لب هست سر ونوگل بستان |
|
|
دادنش از دست مشکل است نه آسان |
ترک جدل کن مکن زياده زهجران |
داغ من ودرد عمّه غصّه مادر
* * *
|
جان بميدان شد ودوباره عيان کرد |
جنگ اُحد فتح بدر وغزوه خيبر |
|
|
رخش چنان مرتضى زجاى برانگيخت |
دست شد از کشته پشته بسکه فرو ريخت |
دست جدا مغز تفته پيكر بى سر
* * *
|
بسکه فکند آن نهان لجه دوران |
دست وسر از جسم سرکشان دليران |
|
|
دشت شد از موج خون چه قلزم وعمان |
تيره وتاريك وتنگ کرد به ميدان |
روى زمن پشت چرخ قرص مه وخور
* * *
|
چشم حسين زانطرف براه جوانش |
اشک چه گوهر زهر دو ديده روانش |
|
|
خصم دنى ناگهان گرفت ميانش |
خيمه زدا بر بلا وريخت بجانش |
تيغ وسنان تيز ونيزه ناوک وخنجر
* * *