ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٠١ - تفسير
مواشى و چهار پايانشان هلاك شد، و خدا بدينوسيله كه آنها را بنزد يوسف بمصر برد توانگرشان ساخت، و اينكه يوسف ٧ در ميان نعمتها تنها بيرون آمدن از زندان را ذكر فرمود و نامى از نجات از چاه بميان نياورد براى بزرگوارى او بود كه نخواست از رفتار برادران سخن بميان آورد، و بعضى گفتهاند: براى آن بود كه موضوع خلاصى از زندان براى يوسف مهمتر بود و مدت توقف او در زندان طولانىتر و محنتش در آنجا بيشتر بود.
(مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي) پس از اينكه شيطان ميان من و برادرانم افساد كرد و برادرى ما را بهم زد، و ابن عباس گفته: يعنى بوسيله حسد و رشگ در كار ما داخل شد.
(إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ) كه براستى پروردگار من در تدبير كار بندگانش بر طبق مشيت خود لطيف است، و مشكل را بر ايشان آسان گرداند، و بلطف او است كه اين نعمتها براى ما آماده گشته و فراق ما مبدل بوصال و جدايى ما باجتماع تبديل شده.
ازهرى گويد: لطيف از نامهاى خدا است كه معناى آن رفيق و مهربان نسبت ببندگان است. و ديگرى گفته: لطيف آن كسى است كه خواسته انسان را از روى مهربانى بوى برساند، و قول ديگر آنست كه لطيف: يعنى دانا و عالم به جزئيات و ريزه كارى هاى امور.
(إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ) و براستى كه او داناى بهمه چيزها و فرزانه و حكيم در تدبير هر كارى است.
در كتاب «النبوة» بسندش از امام صادق ٧ روايت كرده كه فرمود:
يعقوب بيوسف فرمود: پسر جان! براى من بگو برادران با تو چه كردند؟
يوسف گفت: پدر جان مرا از بيان اين داستان معذور دار، يعقوب او را سوگند داد كه برايم بيان كن. يوسف اظهار كرد كه برادران مرا گرفته و بر سر چاهم نشاندند آن گاه گفتند: پيراهنت را بيرون آور، بدانها گفتم: شما را سوگند ميدهم به آبروى پدرم يعقوب كه پيراهن مرا بيرون نياوريد و عورتم را آشكار نكنيد، در اينوقت يكى