ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤٣ - تفسير
بدو گفت: آيا اين بهتر از آنچه تو ميخواستى نبود! و از آن زن خدا دو پسر بنام افرائيم و ميشا بيوسف داد، و فرمانروايى مصر بدست يوسف افتاد.
و بگفته بعضى يوسف با آن زن ازدواج نكرد تا روزى هم چنان كه يوسف در موكب پادشاهى عبور ميكرد آن زن يوسف را ديد و گريست سپس گفت: «الحمد للَّه الذى جعل الملوك بالمعصية عبيداً و العبيد بالطاعة ملوكا»- ستايش خاص خدايى است كه شاهان را بكيفر گناه و نافرمانى بذلت و خوارى بندگان انداخت، و بندگان را بپاداش فرمانبردارى بمقام شاهان رسانيد- يوسف (كه اين حرف را شنيد) دستور داد او را بخانه خود بردند و در زمره عيالهاى خود در آورد ولى با او ازدواج نكرد.
و در تفسير على بن ابراهيم بن هاشم است كه عزيز در همان سالهاى قحطى از دنيا رفت و زن او فقير شد تا حدى كه گدايى ميكرد. بدو گفتند: خوب است سر راه عزيز بنشينى (و حال خود را باو اظهار كنى) و يوسف را در آن وقت عزيز ميناميدند و هر پادشاهى كه در مصر بسلطنت ميرسيد او را به اين نام ميخواندند. زن گفت: من از او شرم ميكنم تا بالآخره پس از اصرار زيادى كه كردند سر راه يوسف آمد و چون يوسف در ميان موكب سلطنت در رسيد زليخا برخاست و گفت: «سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيداً و العبيد بالطاعة ملوكا»- منزه است خدايى كه شاهان را بخاطر نافرمانى بصورت- بردگانى در آورد، و بردگان را بواسطه فرمانبردارى بشاهى رسانيد- يوسف متوجه او شده گفت: آيا تو همان زن هستى؟ گفت: آرى و نامش زليخا بود- يوسف بدو گفت آيا هنوز بمن علاقه دارى؟ زليخا گفت: آيا پس از پيرى مرا مسخره ميكنى؟ فرمود نه. سپس دستور داد او را بخانهاش بردند، و زليخا در آن وقت بسن پيرى رسيده بود.
يوسف بدو گفت: آيا تو نبودى كه نسبت بمن چنين و چنان كردى؟ زليخا گفت: اى پيغمبر خدا مرا سرزنش نكن كه دچار بلائى بودم كه هيچكس بچنين بلائى گرفتار نبود.- و سپس ادامه داده گفت:-- از يك سو بعشق تو مبتلا شدم، و از سوى ديگر در همه مصر زنى زيباتر و ثروتمندتر از من نبود، و از آن طرف شوهرى عنين داشتم (كه قادر بعمل جنسى نبود).