ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٠٢ - تفسير
از آنها- فلانى- كارد را بلند كرده گفت: پيراهنت را بيرون آور. سخن يوسف كه بدينجا رسيد يعقوب ٧ فريادى زده و بيهوش شد، و چون بهوش آمد بيوسف فرمود: دنباله داستان خود را بگو كه برادران با تو چه كردند؟
يوسف گفت: تو را سوگند ميدهم بپروردگار ابراهيم و اسماعيل و اسحاق كه مرا از بيان آن معذور دارى! يعقوب ديگر اصرارى نكرده او را رها كرد.
و در روايت ديگرى است كه يوسف بپدر گفت: پدر جان! از رفتار برادران با من سؤال نكن و از رفتارى كه خدا با من كرد پرسش نما.
و ابو حمزه گفته: يعقوب ٧ صد و چهل و هفت سال عمر كرد، و هنگامى كه بمصر نزد يوسف آمد صد و سى سال داشت، و هفده سال نيز در مصر پيش يوسف ماند، و ابن اسحاق گفته: يعقوب را در تابوتى از چوب ساج (آبنوس) گذارده و بشهر بيت المقدس منتقل كردند. و روز ورود آن تابوت به بيت المقدس مصادف شد با روزى كه «عيصو»- برادر يعقوب- نيز از دنيا رفته بود و از اينرو هر دو را در يك قبر دفن كردند، و از اينرو است كه يهوديان مردههاى خود را به بيت المقدس مىبرند. و يعقوب و عيصو با هم بدنيا آمدند و با همديگر نيز در يك قبر دفن شدند و عمر هر دوى آنها (در وقت مرگ) صد و چهل و هفت سال بود.
يوسف پس از اينكه پدرش را در بيت المقدس دفن كرد روى وصيتى كه آن بزرگوار بدو كرده بود بمصر بازگشت و پس از پدر نيز بيست و سه سال ديگر زنده بود و اولين رسول بنى اسرائيل بود، و هنگام مرگ وصيت كرد او را در كنار قبر پدرانش بخاك بسپارند، و برخى گفتهاند: آن حضرت را در مصر دفن كردند تا وقتى كه موسى ٧ استخوانهاى او را از مصر برداشته و با خود آورد و در كنار قبر پدرش يعقوب دفن كرد، و گويند: نبوت پس از وى به روبيل رسيد، و پس از روبيل به يهودا منتقل گرديد.
و در كتاب «النبوة» بسندش از محمد بن مسلم روايت كرده كه گويد: بامام باقر ٧ عرض كردم: يعقوب چند سال در مصر با يوسف زندگى كرد؟ فرمود: دو سال.
گفتم: در آن مدت حجت خدا در روى زمين چه كسى بود؟ يعقوب يا يوسف؟ فرمود: