ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤٤ - تفسير
يوسف فرمود: اكنون چه حاجتى دارى؟ زليخا گفت: از خدا بخواه تا جوانيم را بمن بازگرداند. يوسف از خدا خواست و خدا جوانيش را بازگردانيد سپس يوسف او را كه بحال دوشيزگى در آمده بود بهمسرى خويش در آورد.
و ابن عباس از رسول خدا- ٦- روايت كرده كه فرمود: خداوند برادرم يوسف را رحمت كند كه اگر بشاه مصر نمىگفت: «مرا بر خزينههاى اين سرزمين حكومت ده» همان ساعت او را بفرمانروايى منصوب ميداشت، ولى همين- درخواست سبب شد كه يك سال آن را بتأخير اندازد، ابن عباس گفته: يوسف يك سال در خانه شاه ماند و چون يك سال تمام شد سلطان او را خواست و تاج پادشاهى بر سرش نهاد و شمشير خود را بكمر او بست، و دستور داد تختى از طلا آراسته به مرواريد و ياقوت براى گذاردند و سايبانى از ديبا بر سر آن تخت زدند، آن گاه بيوسف دستور داد با همان تاج سلطنت از اطاق بيرون آيد، و چون خارج شد با چهرهاى درخشنده و رويى همچون ماه شب چهارده كه چشم بيننده را خيره ميكرد ظاهر گرديد و بيامد تا بر تخت سلطنت تكيه زد و همه صاحب منصبان در برابرش خضوع كرده و بدين ترتيب بسلطنت مصر رسيد و بناى عدالت گسترى را در ميان مردم گذارد تا جايى كه مرد و زن او را دوست ميداشتند، و همين است معناى اين آيه كه فرموده:
(وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ) و اينچنين- يعنى مثل نعمتهاى ديگر- اين نعمت را نيز بدو داديم كه بر سرزمين مصر او را حكمفرما و فرمانروا كرديم.
(يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ) كه بهر گونه ميخواست تصرف ميكرد و در هر جا كه- ميخواست فرود ميآمد.
(نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ) يعنى هر كه را بخواهيم بنعمتهاى دين و دنيا مخصوص گردانيم.
(وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ) و پاداش نيكو كاران يعنى فرمانبرداران- و بقول ابن عباس: يعنى صابران- را تباه و ضايع نمىكنيم، مجاهد و ديگران گفتهاند: يوسف ٧ شاه را به ايمان بخدا دعوت كرد و او ايمان آورده و جمع بسيارى از مردم