ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٨٤ - تفسير
خير و بركت را در كار خود مشاهده ميكردند، و چون يوسف را از دست دادند بركت هم از كار آنها رفت. وى گويد: مالك كه چنان ديد دلش بحال يوسف سوخت و بنزد او آمده گفت: بگو تو كيستى؟ گفت: من يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم هستم، مالك كه او را شناخت دامن او را گرفته و گريست و چون فرزندى نداشت از يوسف درخواست كرد كه دعا كند بلكه خداوند فرزندى باو بدهد، يوسف دعا كرد و خداوند بيست و چهار پسر بدو عنايت كرد.
(وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ) برخى گفتهاند: يعنى آنان كه او را خريدارى كردند از خريدن او خوشحال نبوده و به اين كار بىرغبت بودند زيرا در يوسف نشانه آزادگان و اخلاق نيكان و بزرگان را ديدند و بهمين جهت رغبتى بكار خود نداشتند از بيم آنكه مبادا در اثر خريدن و بردگى او دچار ناراحتى و نكبتى شوند. و برخى گفتهاند: نسبت بخود يوسف بىرغبت بودند زيرا او را براى تجارت و سود خريدارى كرده بودند و منظور ديگرى نداشتند. و ديگرى گفته: برادران كه يوسف را فروختند نسبت بيوسف و يا پولى كه بعنوان بهاى او گرفتند رغبتى نداشتند و بخاطر خودش و يا پول، او را نفروختند بلكه او را فروختند تا روى عمل خود سرپوشى بگذارند و رفتارى را كه انجام داده بودند فاش نشود و منظورشان از اينكار تنها همين بود كه وى را بنقطه دورى بيندازند.
و قول ديگر آنست كه اينها درباره يوسف رغبتى نداشتند زيرا مقام او را نزد خداى سبحان نميدانستند و از منزلت او در پيشگاه خداى تعالى بىخبر بودند، و منافاتى ميان همه اين اقوال نيست و ممكن است آيه را بر همه اين معانى حمل كرد. و قول ديگرى هست كه گفتهاند: يعنى آنها كه در مصر يوسف را فروختند نسبت بپولى كه بعنوان بهاى او گرفتند بىرغبت بودند زيرا ميدانستند آن پول گم شدهاى است كه آن را پيدا كردهاند و پول تجارت و كالا نبوده است.