ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٦٦ - تفسير
يعقوب دوازده پسر داشت كه همگى از صلب او ولى از مادرهاى مختلف بودند. و نامهاى آنها بقول بعضى: «روبيل» و او از همه بزرگتر بود، و ديگر: شمعون، و لاوى، و يهودا، و ريالون، و يشجر، كه مادر اينها «ليا» دختر ليان- و دختر خاله يعقوب- بود، «ليا» پس از چندى از دنيا رفت و يعقوب ٧ خواهر او «راحيل» را بزنى اختيار كرد و از وى يوسف و بنيامين- يا ابن يامين- بدنيا آمد، و دو كنيز داشت بنام هاى «زلفة» و «بلهة» كه از آن دو نيز خداوند چهار پسر بدو عنايت فرمود بنامهاى «دان» و «نفتالى» و «حاد» و «آشر». كه رويهم دوازده پسر ميشدند.
(إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا) برادران بيكديگر گفتند: يوسف و برادرش- يعنى برادر پدر و مادريش بنيامين- نزد پدرمان يعقوب محبوبتر از ما هستند، و اين سخن بدانجهت بود كه يعقوب ٧ يوسف را بسيار دوست ميداشت، و او از نظر صورت از زيباترين مردم بود، برادران بر وى رشگ بردند، و چون آن خواب را ديد حسدشان شديدتر شد، و برخى گفتهاند: يعقوب ٧ بخاطر خردسالى يوسف و بنيامين آن دو را بيشتر نوازش ميكرد و بخود نزديك ميساخت، و همين معنى بر آنها گران بود.
و ابو حمزه ثمالى از حضرت زين العابدين ٧ روايت كرده كه آن حضرت فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را ذبح ميكرد و مقدارى از آن را صدقه ميداد و ما بقى را بمصرف خوراك خود و خاندانش ميرساند، تا اينكه در شب جمعهاى شخص سائل و مؤمنى در حالى كه روزهدار بود بدرخانه او آمد و غذايى از آنها خواست، و خاندان يعقوب با اينكه صداى او را شنيدند ولى گفتهاش را باور نكرده و چيزى باو ندادند، سائل مزبور چون از اطعام آنها مأيوس و نااميد گرديد و تاريكى شب او را فرا گرفت گريست و از گرسنگى خويش بخداى تعالى شكايت برد و آن شب را گرسنه خوابيد و فرداى آن روز را نيز روزه گرفت، و از آن سو خاندان يعقوب در آن شب سير خفتند و روز ديگر هم مقدارى از غذاى شب داشتند، و همين جريان سبب شد كه خداوند يعقوب را بفراق يوسف مبتلا كند و بيعقوب وحى شد كه آماده بلاى من باش