ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤١ - تفسير
شده بودى بناگاه آب نيل فرو رفت و خشگى در آن پديدار شد و از ميان گل و لاى اطراف نيل هفت گاو لاغر ژوليده مو و بهم خشكيده كه شكمهاشان بر پشت چسبيده بود، نه پستان داشتند و نه شيرى، نيشها و دندانهايى داشتند، و داراى دستهايى بودند همچون دست سگان، و خرطومى همچون خرطوم درندگان، گاوهاى مزبور پيش رفته تا خود را بگاوهاى چاق رساندند و همچون درندگانى بجان آنها افتاده و گوشتهاشان را خوردند و پوستشان را دريدند و استخوانهاشان را شكستند و مغز آنها را خوردند، در اينميان كه بدان منظره شگفت انگيز مىنگريستى بناگاه هفت خوشه سبز و هفت خوشه سياه و خشك ديدى كه در يك جا كنار هم روئيده و ريشههاى آن در ميان آب و گل فرو رفته است، تو در فكر بودى كه چگونه اين خوشههاى سبز و آن خوشههاى سياه و خشك در كنار هم در يك جا روئيده و ريشه همه آنها در آب است كه بناگاه بادى وزيد و پوشال و كاه آن خوشههاى خشك را بخوشههاى سبز زد، و همانها سبب اشتعال خوشههاى سبز گرديد و آتش گرفت و همه سوخت و سياه گرديد و اين آخرين قسمت از خوابى بود كه ديدى آن گاه وحشت زده از خواب بيدار شدى! شاه گفت: بخدا سوگند جريان خواب من گرچه عجيب و شگفت انگيز بود ولى آنچه از زبان تو شنيدم عجيبتر است اكنون نظر تو درباره اين خواب چيست؟
يوسف فرمود: رأى من اين است كه خوراكيها را جمع كنى و در اين هفت سال فراخى كشت بسيار كنى و انبارهاى بزرگ بسازى، و زراعتها را با همان خوشه و ساقهها در انبارها جمع كنى تا خوشه و ساقهاش نيز علوفه حيوانات باشد، و بمردم دستور دهى تا بمقدار خمس و پنج يك از خوراكى بردارند، و بدين ترتيب آنچه جمع كردهاى براى خوراك مردم مصر و ساكنان ساير شهرهاى اطراف كفايت ميكند، و مردم از اطراف و اكناف بسوى تو رو آورند و از تو آذوقه ميخواهند و هر چه بخواهى در برابر آن ميدهند و در نتيجه گنجى نزد تو فراهم گردد كه براى هيچكس فراهم نشده باشد.
شاه كه اين سخن را شنيد گفت: كيست كه اين كارها را انجام دهد و زراعتها را جمع آورى كند و آنها را بفروشد و كفايت و تدبير اينكار را داشته باشد؟ در اينجا بود