ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤٢ - تفسير
كه يوسف گفت:
(اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ) مرا بر خزينههاى سرزمين خود منصوب دار و حفاظت و فرمانروايى و تدبير كارها را بمن واگذار.
(إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) كه من نگهبان اموالى هستم كه حفاظت آنها را بمن واگذار كنى. و دانا هستم كه آن را بچه كسى بدهم و بچه كسى ندهم و مستحق و غير مستحق را تشخيص ميدهم، و بجاى خود مصرف كنم- و اين معنايى است كه قتادة و ابن اسحاق و جبائى براى اين جمله كردهاند- و وهب گفته:(حَفِيظٌ عَلِيمٌ) يعنى نويسنده حسابگرى هستم. و كلبى گفته: يعنى حساب سالهاى سخت را نگاه داشته و داناى بوقت گرسنگى و قحطى مردم هستم، و سدى گفته: نگهدار و نگهبان حسابها، و داناى بزبانها هستم، چون مردمى كه براى خريد گندم و آذوقه بمصر ميآمدند از شهرها و نواحى مختلف ميآمدند و بزبانهاى گوناگون سخن ميگفتند.
مطلبى كه از اين آيه استفاده ميشود آنست كه براى انسان جايز است در پيش كسى كه او را نمىشناسد و بفضل او واقف نيست خود را توصيف كند و بستايد. و در اينجا يوسف خود را بشاه معرفى كرد تا او را بسر پرستى كارهاى مملكتى و اداره امورى كه صلاح بندگان خدا و شهرها در آن بود منصوب دارد، و چنين موردى مشمول آن آيه نيست كه خدا فرموده:(فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ)[١]- خود را نستائيد- و بهر صورت گفتهاند: شاه بدو گفت: چه كسى براى اينكار سزاوارتر از تو است، و بدين ترتيب اختيار كارها را بدو سپرد.
و برخى گفتهاند: پادشاه كار اداره مملكت مصر را باو واگذار كرد و خود باستراحت پرداخت، و قطفير را (كه عزيز مصر و وزير او بود) عزل كرد و يوسف را بجاى او منصوب داشت.
و قول ديگر آنست كه قطفير در همان شبها از دنيا رفت و شاه، زن قطفير را كه نامش راعيل بود بازدواج يوسف در آورد و چون يوسف نزد او رفت او را باكره يافت، و
[١]- سوره نجم آيه ٣٢.