ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٧٦ - تفسير
آب و نان بىنياز شد، و مقاتل گفته: آب چاه تيره بود ولى يوسف كه در آن افتاد زلال و صاف شد، و خداوند فرشتهاى بر وى موكل كرد تا او را محافظت كند و غذايش دهد.
و بقولى جبرئيل همدم او شد.
و گفتهاند: خداى تعالى بسنگى در ته چاه فرمان داد تا بالا آمده و يوسف روى آن قرار گرفت، و در آن وقت بدن يوسف برهنه بود، و ابراهيم خليل ٧ را نيز وقتى در آتش انداختند بدنش را برهنه كردند و در آنجا جبرئيل ٧ پيراهنى از حرير بهشت براى ابراهيم آورد و بدن آن حضرت را با آن پيراهن پوشانيد، و پيراهن مزبور نزد ابراهيم ٧ بود و چون از دنيا رفت آن پيراهن باسحاق رسيد و پس از اسحاق نيز بيعقوب منتقل گشت، و يعقوب آن را در بستهاى بست و بگردن يوسف آويزان نمود، در اينوقت جبرئيل بنزد وى آمد و آن بسته را از گردنش باز كرده و پيراهن مزبور را از ميان آن بيرون آورد و بر بدن يوسف پوشانيد، و اين حديثى است كه مفضل از امام صادق ٧ روايت كرده و حضرت دنبالش فرمود: پيراهن مزبور همان پيراهنى بود كه چون كاروانيان از مصر حركت كردند و آن را همراه خود آوردند يعقوب كه در فلسطين بود بوى آن را شنيده و گفت: «من بوى يوسف را استشمام ميكنم ...» و در كتاب النبوة بسندش از ابى سيار از امام صادق ٧ روايت كرده كه آن حضرت فرمود: هنگامى كه برادران يوسف را در چاه انداختند جبرئيل بر وى نازل شده گفت: اى پسر چه كسى تو را در چاه انداخت؟ يوسف جواب داد: برادرانم بخاطر منزلتى كه نزد پدر داشتم بمن حسد بردند و بدينجهت بچاهم انداختند. جبرئيل گفت:
آيا ميخواهى از چاه بيرون آيى؟
يوسف پاسخداد: با خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب است كه اگر خواهد مرا نجات خواهد داد.
جبرئيل گفت: خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ميفرمايد اين كلمات را بگو:
«اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت بديع السماوات و الارض يا ذا الجلال و الاكرام ان تصلى على محمد و آل محمد و أن تجعل لي من أمري فرجاً و مخرجاً و ترزقني