آفتاب مطهر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١١٦ - آشتي ميان علم و دين
از جمله اين کارها، تفسير متون ديني بود و به جايي رسيد که زبان دين را اسطورهاي و افسانهاي تلقي کردند. بعدها که زبانشناسي بهظاهر پيشرفت کرد، زبان دين را زباني ويژه دانستند که در برخورد با آن بايد مفهوم واقعياش را فهميد و نبايد گزارههاي ديني را با گزارههاي علمي و فلسفي اشتباه کرد، و طبعاً اين کار از دست زبانشناسان برميآيد.
به هر روي، کوششهاي مختلفي براي آشتي دادن علم، يعني علوم تجربي و دين، يعني مسيحيت، يا اديان تحريف شده ديگر که جهاتي مشترک با اين آيين داشتند، انجام ميگرفت و گهگاه نيز مؤثر واقع ميشد، ولي اين تلاشها اغلب سطحي و بيتأثير بود. براي حل اين مسئله، اصولاً ميبايست دو نکته را در نظر داشت:
۱. در مسيحيت تحريفشده، نقطهضعفهايي وجود داشت که با حقايق اصيل ديني و کلام وحي منافات پيدا ميکرد و در دين اسلام چنين چيزهايي وجود ندارد.
٢. آنچه علم ناميده ميشود، حقايق ثابت و تغييرناپذيري نيستند و اغلبْ مطالبي که به نام علم عرضه ميشوند فرضيههايي کماعتبارند که بسا در آيندهاي نه چندان دور باطل شوند.
بنابراين براي آشتي دادن اسلام با علم مشکلي در ميان نيست، يعني در اصل بين آنها تضادي نيست که لازم باشد آن را از بين ببريم، يا کم کنيم. البته اختلافاتي بين بعضي فرضيههاي ظني علوم و ظواهر برخي آيات و روايات ديده ميشود که قابل حل است، زيرا يا دلالت قطعي بر آن مطلب در دين وجود ندارد، يا آن مطلب علمي به طور يقيني ثابت نشده، بلکه تنها يک مطلب ظني است که مدتي در محافل علمي رواج يافته، طرفداراني پيدا ميکند و پس از چندي تاريخ مصرف آن پايان مييابد.
بنابراين اختلافات جزئي نبايد ملاک سنجش دين و علم قرار گيرد. هرگاه گزارهاي ديني و يقيني با يک مطلب قطعي علمي اختلاف پيدا کرد، ميتوان از تضاد علم و دين