دانشنامه امام هادی علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٣ - چشم ها پنجره های ملکوت
چشم ها پنجره های ملکوت
اینک ربیع الاول دویست و پنجاه و هشت هجری قمری است. سامراییان، برای
مراسم تودیع خلیفه با برادرش موفق، یکپارچه شدهاند. شیعه نیز این فرصت را
برای دیدن امام حسن عسکری (ع) غنیمت میداند. برخی در راه میان محلهی درب
الحصا و کاخ جوسق نزدیک دروازهی عمومی میایستند. محمد بن عبدالعزیز بلخی
ایستاده است. وانمود میکند که در حال خرید از بازار است. پنهانی به جانب
راست مینگرد. ابن الرضا میآید؛ با چشمانی درشت که گویی دو پنجرهاند به
جهان سراسر آرامش. امام نگاهش را به نقطهای دوخته و هر آن که او را
میبیند، گمان میبرد که وی به یال استرش مینگرد. بلخی تحت تأثیر شکوه
امام، به او نگاه میکند؛ نظری عمیق به تبار پیامبران و حجت خداوند بر
جهانیان. چیزی نمانده است که مرد فریاد کشد: «ای مردم! او حجت خداست! پس
بشناسیدش!» اما، لحظهای که امام نزدیک وی میشود، به او نگاهی میافکند و
انگشتش را بر بینیاش قرار میدهد. بلخی در مییابد که باید خاموش بماند.
اما فارغ از خویشتنداری نزدیک میآید تا بر زانوان امام بوسهای بنشاند.
امام با آوایی غمین - که اندوه پیامبران با آن آمیخته است - میگوید:
-
اگر [عشقت را به ما] فاش کنی، خودت را به کشتن میدهی، یا رازداری، یا
کشته شدن! خویش را زنده نگه دارید. [١] . آری ای بلخی! اینک زمان به دار
آویختن پیامبران است. بادهای سرد زمستانی، پروانههایی را که بشارت دهندهی
قدوم بهارند، محاصره کردهاند. کودکی تولد یافت که مردمان را از آتش ستم و
بردگی میرهاند و زمین را از گناهان تطهیر میکند؛ پس چشم انتظار باش!
امام به موکب خلیفه میرسد. مراسم بدرقه آغاز میشود. جمعیت، از دروازهی
عمومی تا حومهی سامرا، نزدیک کاخ برکوارا [٢] در ساحل دجله ایستادهاند.
[٣] خلیفه با سپاهیان همراهش از نخلستانهای اطراف سامرا میگذرد؛ آن جا با
برادرش موفق و لشکرش خداحافظی میکند. امام نیز حضور دارد. امروز گروهی از
شیعیان اهوازی نیز به سامرا آمدهاند و این مراسم، فرصتی است تا امام را
از نزدیک ببینند؛ زیرا در مدت اخیر، امام دیدارهای مستقیم را نمیپذیرفت. و
به دلایلی مبهم، خویش را از انظار مردم پنهان میکرد. آنهایی که برای
دیدارش تلاش میکنند، گرفتار و تحت تعقیب واقع میشوند. همچنین او با این
کارش، پیروانش را به پذیرش ارتباط با امام غایب عادت میدهد. بنابراین،
هماره سفارش میکند تا مردم با نمایندهاش (عثمان بن سعید عمری) تماس
گیرند؛ مردی که بازرگان روغن است. اهوازیان با یکدیگر گفت و گو میکنند.
یکی از ایشان میگوید: - شاید امام از این راه باز گردد. دیگری میگوید: -
بله، درست است. بهتر است ما سه نفر در سه مسیر منتظر بمانیم، از هر راهی
بیاید، یکی از ما موفق به دیدارش میشویم. خلیفه از میان نخلستان عبور
میکند و باز میگردد. امام آشکار میشود و نگاهش با نگاه آنان گره
میخورد. حضرت لبخند میزند و کلاهش را بر میدارد و دستی به سر خویش
میکشد. سپس کلاه را بر سر میگذارد. یکی از آن سه نفر فریاد میزند: -
گواهی میدهم که تو حجت و برگزیدهی خدایی! دوستانش حیرت زده میپرسند: -
چه روی داده؟
- در امامتش تردید داشتم. با خود گفتم اگر برگشت و کلاهش
را از سر برداشت، روشن است [از آنچه در دل من گذشته، آگاه، پس] امام است.
دیگری پیشنهاد میکند:
- بیایید همه در محلهای دیگر منتظر او شویم؛
اگر باز چنین کرد، همگی به امامتش همدل میشویم. موافقید؟مردان سر تکان
میدهند. با شتاب از نخلستان میگذرند تا در مسیری بایستند که امام ناگزیر
از آن عبور میکند. نیازمندان موج میزنند. حضرت آشکار میشود. چشمش که به
آنها میافتد، کلاهش را بر میدارد و سپس بر سرش میگذارد. نزدیکشان که
میرسد، لبخند زنان میگوید: - چقدر تردید میکنید؟! دل مردان برای حقیقت
فروتنی میکند:
- شهادت میدهم که تو حجت خدایی. شب هنگام، مردان در
خانهی امام را میزنند تا نامهها را به وی دهند؛ نامههای پرسش دینی و
رنجهای انسانی.
(١) اثبات الوصیه، ص ٢٥١.
(٢) برکوارا کاخی عظیم و سر به فلک کشیده بود که متوکل آن را بنیان نهاد و در مراسم ختنه سوران پسرش معتز، آن را به او هدیه داد!.
(٣) الکامل، ج ٥، ص ٣٦٥؛ تاریخ الغیبه الصغری، ص ١٩٤.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم ١٣٨٥.