دانشنامه امام هادی علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣ - آسمان، باژگونه دریاچه
آسمان، باژگونه دریاچه
نهم شعبان سال سیصد و بیست و نه هجری قمری است. خبر بسیار مهمی برای
شیعیان میرسد. خبری که بالاترین تأثیر را در آیندهی ایشان دارد. عصر
امروز، علی بن محمد سمری، چهارمین نمایندهی مهدی (عج) گروهی از شخصیتهای
شیعه را میطلبد و فرمان مهم حضرت را به آنان ابلاغ میکند: به نام خداوند
بخشندهی مهربان. ای علی بن محمد سمری! آفریدگار برادرانت را به خاطر [سوگ]
تو پاداش بزرگی دهاد. همانا شش روز دیگر چشم از جهان فرو خواهی بست.
کارهایت را سامان ده و کسی را به جانشینی خود مگمار. غیبت کامل فرا رسیده
است؛ دیگر جز با دستور پروردگار - که نامش بلند باد - ظهوری نخواهم داشت.
این [ظهور] پس از زمانی طولانی، هنگام قساوتها و سرشاری زمین از ستم خواهد
بود. زمانی میرسد که کسی نزد پیروانم ادعای دیدار مرا میکند؛ آگاه
باشید! هر کس پیش از «خروج سفیانی» و بانگ [جهانی]، ادعای دیدن مرا کرد،
دروغگوی تهمت زن است.
آگاه! که نیرویی جز [نیروی] خداوند بزرگ بلند
پایه نیست. [١] . ذهن اندیشناک حاضران، این فرمان را شنیده و بی درنگ
یادداشت بر میدارند. تنها شش روز و سپس رشتهای که کشتی شیعیان را به
کشتیبان بزرگ پیوند میدهد، بریده خواهد شد. اینک کشتی در میان امواج
متلاطم و سهمگین زندگی به سوی ساحل سبز آرزوها رها خواهد شد. آنان باید به
تنهایی، بار مسؤولیت انتظار و آمادگی لحظهی ظهور و حضور را بر دوش کشند.
مهدی از نظرها پنهان خواهد شد؛ زیرا در زمانهای است که پیامبران را بر
صلیب میکشند. بادهای ادبار سرد و دیوانهوش میخروشند. شمعهای روشنگر و
حقیقتجو را میکشند و پروانههای بشارتگر بهار را بال و پر میپراکنند. او
باید پنهان شود؛ اما در پنهانی و غیبت نیز امیدی گرم و فردایی روشن در دل
امیدواران و رنجبران زمین است. روزهای اندوه درگذرند؛ همانند گروهی از
گوسپندان که به سوی قربانگاه خود روانند. نیمهی شعبان فرا رسیده است. غم
به خانهی سمری سایه افکنده است. پیرمرد محتضر، آرمیده در بستر، چنان نفس
میکشد که گویی بیابان خشکی را در مینوردد. آسمان اندکی باران میبارد؛ به
مقدار اشکی که نمازگزاران نماز باران باریدهاند. [٢] .
چشمان شیخ
بسته است. لحظهی جدایی با مهدی (عج) فرا رسیده است؛ سرمایی که میوزد، بس
هراسناک است. ابرها لحظه به لحظه متراکمتر میشوند و خورشید را بیشتر
میپوشانند. کسی به پیرمرد میگوید:
- زین پس، چه کسی را جانشین خویش قرار میدهی؟ پیرمرد اندوهگنانه پاسخ میدهد:
-
همه کس و همه چیز را به پروردگار میسپارم. این واژگان، فرجامین گفتههای
او هستند؛ زیرا چشمانش از پنجرهی باز به افق دور دست مینگرد و دیگر باز
نمیگردد. آسمان آرام آرام گریان است. هنگام تشییع پیکر آخرین سفیر مهدی،
زمزمهی نزدیک شدن نیروهای بریدی به گوش میرسد. به زودی شهر، جولانگه
یغماگری و هرج و مرج خواهد شد. دیگر روزگار آرامش رخت بربسته و آن دوران
کوتاه امنیت سپری شده است. پس از چند روز ابرها بر شانهی یکدیگر سوار
میشوند. آسمان، از هزاران آذرخش آکنده میشود. ابرها به کوههای سیاه سر
به فلک کشیده میمانند. آسمان، دیگر دریاچهی نیلگون نیست. صاعقهها شعله
برمیکشند. رعدها میخروشد و باران خشم فرو میبارد. گویی آسمان، سر آن
دارد که شهر را در کام طوفانی خویش فرو برد. اینک مردی چهل ساله، یکه و
تنها، زیر فوج فوج باران، غریبانه در کوچههای تنهایی ره میسپرد. خیل
باران، کوچهها را از همه چیز و همه کس شسته است. جز باران، چیزی که به چشم
نمیآید. اگر پابرهنگان تاریخ، گوش میسپردند، زمزمهی مردی را میشنیدند
که گویی میگوید: - در روزگاری چشم به جهان گشودم که پیامبران بر چلیپا
کشیده میشوند و پروانگان به آتش بیداد میسوزند. پس، پنهان شدم. من همانند
شما چشم انتظار لحظهی ظهورم. سرزمینها را در مینوردم؛ و با زمان همراه
میشوم.
من چهرهی سبز تاریخم.
به زودی برگهای پاییزی تاریخ، فرو خواهند ریخت،
و صفحهی سپید من بر جای خواهد ماند.
صفحهای سپید به رنگ یاس؛
صفحهای سبز به رنگ بهار،
به رنگ زندگی،
همرنگ مینو.
من، آیندهی انسانم
من آفتاب برآمده از دل ابرهای منجمدم.
من گرمای پس از شبهای زمهریرم.
مرا در حصار افسانهها میفکنید!
من میان شما زندگی میکنم.
من گواه و مرهم خواه زخم شما هستم.
برای رنجهایتان اشک میبارم.
و رنج گم شدنتان را به دوش میکشم.
به سوی من بیایید،
تا به سوی شما بیایم.
مرد همچنان به سوی افق دور دست، ره میسپارد.
فرا پشت او، شب بغداد در طوفان آذرخشها هویداست.
آسمان
از صاعقهها شعلهور است. صاعقهای بر گنبد سبز فرود میآید و تندیس سبزش
را - که از سال یکصد و چهل و پنج هجری قمری تا حال بر فراز آن پابرجا بود -
سرنگون میکند. [٣] .
آبهای دجلهی طغیانگر، کوی و برزن را چون رودخانهای خروشان کردهاند.
خانهها
چون قایقهای سرگردان، به دامان آبهای شناور نشستهاند. باران، سیلآسا
میبارد و آذرخش، کران تا کران آسمان پهناور را زیر تازیانههای مهیب خود
به فریاد و خروش وا داشته است.
آفتاب در پشت ابرها پیچان است.
خورشید پنهان است.
خورشید پنهان است.
پی نوشت ها:
(١) الغیبة، ص ٣٩٥، شورش شخصی به نام سفیانی و بانگی بزرگ، که مردم جهان آن را بشنوند، دو نشانه از نشانههای پیش از ظهور امام زمان (عج) است. در این نامه، حضرت هر گونه ادعای دیدارش را از سوی مردمان تکذیب میکند. از سویی دیگر به یقین میدانیم از هزار و اندی سال پیش تاکنون، مردانی پاکنهاد با حضرت دیدار داشتهاند؛ جمع این دو موضوع چگونه است؟ برخی از بزرگان فرمودهاند در یک جمع بندی باید گفت: اگر کسی ادعا کند که هر گاه دلش خواست، میتواند با حضرت دیدار کند، باید او را تکذیب کرد، اما دلایلی محکم بر دیدار انسانهای پاک اندیش و پاکیزهگوی و پاکیزه رفتار و بیادعا با حضرت وجود دارد. (مترجم).
[٢] در سال ٣٢٩، نماز بارانی در بغداد برپا شد و باران اندکی بارید که از ناودانها جاری نشد؛ نک: الکامل، ج ٨، ص ٣٧٧.
[٣] تاریخ بغداد، ج ١، ص ٧٣.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم ١٣٨٥.