دانشنامه امام هادی علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٤ - بازیچه دست آزمندان
بازیچه دست آزمندان
مرگ منتصر، پرده از حقیقتهای پنهان خلافت عباسیان و نفوذ ناگفتهی
ترکها در دستگاه حکومتی بر میدارد. حکومتی که بازیچهی دست افسران ترک
شده است. پس از دفن منتصر، میان ترکانی که در کاخ «هارونیه»، برای برگزیدن
جانشین حکومت، گرد هم آمده بودند، اختلاف در گرفت. روز یکشنبه، دهها تن از
افسران ترک و آفریقایی - که ستون فقرات ارتش و محافظان هستند - هم رأی و
هم پیمان میشوند تا بغای بزرگ، بغای کوچک (شرابی)، وصیف، اوتامش و احمد بن
خصیب نمایندهی آنها باشند. اما باغر، افسر ترکی که فرماندهی عملیات ترور
متوکل بود، را به این نشست راه ندادند. این کار، باعث ناخرسندی، کینه و
حسادت باغر به آنها، به ویژه به وصیف میشود. او تصمیم میگیرد بر نفوذ خود
میان ترکان بیفزاید و آنان را علیه وصیف خودخواه بشوراند. او از حمایت
گروه بزرگی از سپاهیان ترک به فرماندهی بایکبال، افسر دلیر ترک، مطمئن است.
بغای بزرگ طرفدار خلیفهای نیرومند است که تمام فرماندهان از او پیروی
کنند؛ زیرا برگزیدن خلیفهای ضعیف باعث درگیری فرماندهان ترک با یکدیگر
میشود. اما احمد بن خصیب به همه میقبولاند که بیعت با یکی از فرزندان
متوکل، به معنای پایان نفوذ ترکان است. چه بسا آنان در اندیشهی انتقام خون
خلیفهی مقتول از ترکها باشند. سرانجام، رأی بر انتخاب احمد بن محمد بن
معتصم، به عنوان خلیفه، قرار میگیرد؛ زیرا معتصم، بنیانگذار شکوه
فرمانروایی ترکان و ولی نعمت آنان است. خلیفه تازه، ویژگی خاصی، جز
بازیچهی دست ترکان بودن، ندارد. در مراسمی غیر رسمی، لقب «المستعین بالله»
بدو میبخشند! در سامرا حرکتی برای تحمیل خلافت معتز به جای احمد صورت
میگیرد؛ سردمداران آن، دولتمردان رژیم سابق هستند. مزدوران به هیأت همراه
خلیفه حملهور میشوند. [١] درگیری میان آنها و طرفداران خلیفه تازه سه
ساعت به طول میانجامد. خلیفه را به کاخ هارونیه بر میگردانند. در این
درگیری یکی از کاخهای خلفا به دست مردم سقوط میکند و خزانهی دولت غارت
میشود. عدهای به انبار اسلحه دست مییابند و درهای زندان بزرگ را درهم
میشکنند. سرانجام فرماندهان ترک، با وعدهی پرداخت حقوق ماهیانه در مراسم
بیعت عمومی، به غائله پایان میدهند. خلیفهی شکست خورده را، احمد بن خصیب،
(نخست وزیر) و گروهی از افسران ترک که در رأس آنان اوتامش، وصیف، بغاشرابی
قرار دارند، همراهی میکنند. خلیفه نوتخت، فرمانهایی صادر میکند. دو
ولیعهد مخلوع (معتز و مؤید) را دستگیر و در کاخ جوسق خاقانی تحت نظر نگه
میدارند. آنها را ناگزیر میکنند که زمینهای کشاورزی و باغهایشان را به
بهای اندکی بفروشند. اما احمد بن خصیب، همچنان خلیفه را بر تشدید محاصره
منزل امام هادی (ع)، حتی اجبار وی به فروختن خانهاش به دولت تشویق میکند.
[٢] . مقارن همین ایام، احمد بن خصیب، نامهای به محمد بن فرج مینگارد و
از او دعوت میکند به سامرا بیاید تا از وجودش بهره گیرند. محمد، از زندان
آزاد شد، اما اموالش را که از سال دویست و سی و دو هجری، یعنی از زمان
زمامداری متوکل مصادره شده است، باز نستانده است. محمد، نامهای به امام
دهم مینویسد و دربارهی رد یا قبول پیشنهاد نخست وزیر چاره جویی میکند؛
پاسخ میآید: - برو، به خواست خدا آسایش تو در آن است. [٣] . محمد به سامرا
میرسد. تلاش میکند تا اموالش را بازستاند. فرمان باز پس دادن صادر
میشود؛ اما پیش از وصول، چشم از جهان فرو میبندد. [٤] .
بغای کبیر در
بستر بیماری افتاده است. مستعین به دیدارش میشتابد. روز بعد بغا جان
میسپارد و اینک فرماندهان ترک به گرگهایی درنده تبدیل شدهاند. احمد بن
خصیب در منزل امام هادی (ع) حضور مییابد و امام را تهدید به فروش خانهاش
میکند. او در روزگار منتصر و زمان حیات بغای کبیر جرأت چنین گستاخیای را
نداشت. او واقف بود که بغای کبیر از یک ربع قرن پیش - از زمانی که خواب
شگفتی دیده بود [٥] - احترام فوق العادهای برای علویان قائل میشد. در این
روزگار، بار دیگر، فرار علویان آغاز میشود. حلقهی تازهای از زنجیرهی
آوارگی شروع میشود. علی بن محمد، که در دربار منتصر به سر میبرد، سامرا
را ترک میکند و آهنگ بحرین و احساء میکند و از آنجا به بصره میرود تا پس
از پنج سال، آتش شورش زنگیان را در هورهای جنوب عراق شعلهور سازد. [٦] .
بیداد
و گردن فرازی ابنخصیب روز به روز بیشتر میشود. او به کمک خبرچینان و
جاسوسان، از مقدار وجهی که به خانهی امام - به ویژه در دوران منتصر، تعلق
داشته و دارد، آگاه است. او به خوبی میداند که امام آن را به مصرف
بینوایان میرساند. که به سبب هرج و مرج موجود و آوارگی و غارت زدگی همواره
تعدادشان رو به فزونی است. امام، محبوب مردمان است؛ اما اندیشهاش حکومت
را تهدید میکند. نخست وزیر به دیدار رسمی امام میرود. امام به پیشواز او
میآید. ابنخصیب میگوید:
- بفرما، جانم به فدایت. و امام به کنایه میگوید:
- تو جلوتری! [٧] .
ابنخصیب مینشیند و چشمانش خانه را میکاوند.
ناگهان میگوید:
- باید خانه را تخلیه کرده، به من واگذاری.
امام
با آرامش او را مینگرد. این موجود بی ارزش، قدرتش را در منصبی میبیند که
تکیه بر قدرت ترکان دارد؛ اما از چیرگی مطلق خداوندی غافل است، سپس
میفرماید:
- از خداوند میخواهم چنان ضربتی بر تو فرود آورد که نابود
شوی! بیش از چهار روز سپری نشده است که ابنخصیب از نخست وزیری خلع میشود؛
زیرا اوتامش با تکیه بر قابلیتهای کاتبش، شجاع بن قاسم، تصمیم میگیرد
خودش نخست وزیر شود. [٨] . تمام دارایی ابنخصیب و فرزندانش مصادره و به
جزیره «کریت» تبعید میشود. [٩] اوتامش فرمانروای بیچون و چرای ممالک شده
است. شاهک خدمتکار را وزیر دربار کرده است. درباری که خزانهی کل در آن
جاست. مادر مستعین نیز در شبکهی اختلاس عضویت دارد. خلیفه در شط لذات
غوطهور است و کارها را به اوتامش سپرده است. نخست وزیر، تربیت پسر خلیفه
را عهدهدار است و دست وی بر خزانهی انبوه گشاده. وصیف و بغا نیز ساکت
نشستهاند. برخی از سپاهیان ناراضی را تحریک میکنند. سپاهیان، کاخ جوسق
خاقانی را محاصره میکنند. قصری که اوتامش و کاتبش ساکن آن هستند. در ابتدا
نخست وزیر سعی میکند بگریزد؛ اما ناکام میماند؛ پس از خلیفه پناه
میجوید؛ خلیفه بدو پناه نمیدهد. محاصرهی کاخ سه روز طول میکشد. روز سوم
(شنبه)، محاصره کنندگان یورش میبرند و او را که در سردابی پنهان شده،
دستگیر و به همراه کاتبش کشان کشان به در کشیده، به دار میآویزند. اموال
او نیز مصادره میشود [١٠] . در چنین روزگار تباهی و هرج و مرج، انقلابی
علوی و بزرگ به فرماندهی یحیی بن عمر [١١] (از تبار زید شهید) با شعار
تابناک «الرضا من آل محمد» شعله بر میکشد. کوفه، مرکز منظومهی انقلاب
است. زبانهی آن بی درنگ به بغداد کشانده میشود؛ زیرا این انقلابی علوی
زندانیان کوفه را آزاد میکند و اهل سنت با وی همدلی میکنند. هدف شورش،
رهایی از یلدای دیرهنگام عباسیان است؛ اما فقدان مهارت نظامی و ظرافتهای
جنگی، با وجود پیروزیهای درخشان علویان، آنان را به شکست میکشاند. سر
یحیی را - در روزی که عزای عمومی بوده است - بر نیزهی بلندی نشانده، به
شهر سامرا میآورند. بغداد را نفرت فرا گرفته و کوفه از خشم میجوشد.
(١) نیروهایی از شاکریه بودند؛ نک: تاریخ طبری، ج ٧، ص ٤١٨.
(٢) بحار الانوار، ج ١٣، ص ١٣٢.
(٣) الکافی، کلینی، ج ١، ص ٥٠٠.
(٤) همان جا؛ حضرت در همین باره به وی نوشت:«به زودی به تو باز میگردد و اگر هم باز نگردد، چه زیانی برایت دارد؟».
(٥) بغا در نبردها زره نمیپوشید. هنگامی که علت را از وی جویا شدند، گفت:
خواب رسول خدا (ص) را دیدم، با گروهی از یارانش؛ به من فرمود: «ای بغا؛ به یکی از پیروانم نیکی کردی، در حقت دعاهایی کرد که پذیرفتم.»
پرسیدم: ای رسول خدا! آن مرد کیست؟ فرمود: «کسی که او را از گزند درندگان رهاندی.» گفتم: ای پیامبر گرامی! از خدایت بخواه تا بر عمرم بیفزاید. حضرت دستانش را به سوی آسمان گشود و فرمود: «خداوندگارا! عمرش را طولانی گردان! و پیمانه [ی عمر]ش را کامل ساز! گفتم: ای رسول خدا! نود و پنج سال باشد!
مردی که برابرش بود، افزود: «و از گزندها محفوظ ماند.» به مرد گفتم: تو کیستی؟ گفت: «من علی بن ابیطالب هستم!»
از خواب بیدار شدم، در حالی که نام علی بن ابیطالب را زیر لب زمزمه میکردم.
نک: مروج الذهب، ج ٤، ص ١٧٤.
[٦] تاریخ ابنوردی، ابنوردی، ج ١، ص ٣٥٠.
[٧] الکافی، ج ١، ص ٥٠١.
[٨] همان جا، مروج الذهب، ج ٤، ص ١٥٦.
[٩] تاریخ طبری، ج ٧، ص ٤٢٤.
[١٠] یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، نام مادرش فاطمه، از نوادگان جعفر بن ابیطالب است. او انقلابیای خواری ناپذیر بود. انقلابش در دوران آشوبزدهی عباسی (خلافت متوکل: دویست و سی و پنج) شعلهور شد. به سوی خراسان رهسپار شد. عبدالله بن طاهر او را دستگیر و به بغداد فرستاد. او را در زندان هراسناک «مطبق» افکندند و شکنجه دادند. به روزگار المستعین آزاد شد و به کوفه رفت. گروهی را سازماندهی و سپس قیام کرد. بر شهر چیره شد و زندانیان را آزاد کرد. شعارش بیعت با «الرضا من آل محمد» بود. مردم با او بیعت کردند و نمایندگان خلیفه را راندند. در «فوجه» چادر زدند و با سپاهیان عباسی درگیر شدند و آنان را به سختی شکست دادند. تدارکات سنگینی برای عباسیان رسید. در نبردی دیگر انقلابیها شکست خوردند. یحیی از اسب افتاد؛ سرش را بریدند و برای مستعین فرستادند. یحیی انسانی دین باور، خوشرفتار و دارای عضلاتی پولادین بود؛ به گونهای که روزی بر یکی از فرمانبرانش خشم گرفت، طوقی آهنین بر گردن او پیچاند که کسی نتوانست آن را بگشاید! شاعران بسیاری در سوگش مرثیه سرودند؛ نک: تاریخ طبری، حوادث سالهای ٢٥٠ - ٢٣٥، مروج الذهب، ج ٤، ص ١٦٠.
[١١] تاریخ طبری، ج ٧، ص ٤٥٨.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم ١٣٨٥.